يا مگر زين جنگ حقت واخرد * در جهان صلح يك رنگت برد
[ بهشت ، بىضد است ]
آن جهان جز باقى و آباد نيست * ز انكه آن تركيب از اضداد نيست
[ استدلال بر خلود بهشت ]
اين تفانى از ضد آيد ضد را * چون نباشد ضد نباشد جز بقا
نفى ضد كرد از بهشت آن بىنظير * كه نباشد شمس و ضدش زمهرير
[ وحدت ، منشأ كثرات است ]
هست بىرنگى اصول رنگها * صلحها باشد اصول جنگها
[ تمام غمهاى دنيوى ناشى از فراق از اصل است ]
آن جهان است اصل اين پر غم وثاق * وصل باشد اهل هر هجر و فراق
[ چرا از واحد ، كثير صادر شده است ؟ ]
اين مخالف از چهايم اى خواجه ما * و از چه زايد وحدت اين اعداد را
[ حاكميت اضداد بر پديدهها ]
ز انكه ما فرعيم و چار اضداد اصل * خوى خود در فرع كرد ايجاد اصل
[ اهل معنا دچار تفرقه و نزاع نيستند ]
گوهر جان چون وراى فصلهاست * خوى او اين نيست خوى كبرياست
[ جنگهاى پيامبر ( ص ) براى استقرار صلح بود ]
جنگها بين كان اصول صلحهاست * چون نبى كه جنگ او بهر خداست
[ وصف پيامبر ( ص ) در سخن نگنجد ]
غالب است و چير در هر دو جهان * شرح اين غالب نگنجد در دهان
[ در نيل به اهدافت ، نسبى بينديش نه مطلق ]
آب جيحون را اگر نتوان كشيد * هم ز قدر تشنگى نتوان بريد
[ مثنوى ، عطش معنوى را بر طرف مىكند ]
گر شدى عطشان بحر معنوى * فرجهاى كن در جزيرهى مثنوى
فرجه كن چندان كه اندر هر نفس * مثنوى را معنوى بينى و بس
[ شهود حقيقت مستلزم رهايى از حجاب الفاظ است ]
باد كه را ز آب جو چون واكند * آب يك رنگى خود پيدا كند
شاخههاى تازهى مرجان ببين * ميوههاى رسته ز آب جان ببين
چون ز حرف و صوت و دم يكتا شود * آن همه بگذارد و دريا شود
حرف گو و حرف نوش و حرفها * هر سه جان گردند اندر انتها
[ كالبد به زوال مىرود اما روح ، باقى مىماند ]
نان دهنده و نان ستان و نان پاك * ساده گردند از صور گردند خاك
ليك معنيشان بود در سه مقام * در مراتب هم مميز هم مدام
خاك شد صورت ولى معنى نشد * هر كه گويد شد تو گويش نى نشد
[ جسم و جان ، مطيع فرمان حقاند ]
در جهان روح هر سه منتظر * گه ز صورت هارب و گه مستقر
امر آيد در صور رو در رود * باز هم ز امرش مجرد مىشود
پس له الخلق و له الامرش بدان * خلق صورت امر جان راكب بر آن
راكب و مركوب در فرمان شاه * جسم بر درگاه و جان در بارگاه
چون كه خواهد كآب آيد در سبو * شاه گويد جيش جان را كه اركبوا
باز جانها را چو خواهد در علو * بانگ آيد از نقيبان كه انزلوا
[ سخن بايد مطابق ظرفيت فهم مخاطب باشد ]
بعد از اين باريك خواهد شد سخن * كم كن آتش هيزمش افزون مكن
تا نجوشد ديگهاى خرد زود * ديگ ادراكات خرد است و فرود
پاك سبحانى كه سيبستان كند * در غمام حرفشان پنهان كند
[ الفاظ به منزلهء پرچين بوستان است ]
زين غمام پانگ و حرف و گفتوگوى * پردهاى كز سيب نايد غير بوى
[ سلوك گام به گام ]
بارى افزون كش تو اين بو را به هوش * تا سوى اصلت برد بگرفته گوش