تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩
يا مگر زين جنگ حقت واخرد * در جهان صلح يك رنگت برد

[ بهشت ، بىضد است ]

آن جهان جز باقى و آباد نيست * ز انكه آن تركيب از اضداد نيست

[ استدلال بر خلود بهشت ]

اين تفانى از ضد آيد ضد را * چون نباشد ضد نباشد جز بقا
نفى ضد كرد از بهشت آن بىنظير * كه نباشد شمس و ضدش زمهرير

[ وحدت ، منشأ كثرات است ]

هست بىرنگى اصول رنگها * صلحها باشد اصول جنگها

[ تمام غم‌هاى دنيوى ناشى از فراق از اصل است ]

آن جهان است اصل اين پر غم وثاق * وصل باشد اهل هر هجر و فراق

[ چرا از واحد ، كثير صادر شده است ؟ ]

اين مخالف از چه‌ايم اى خواجه ما * و از چه زايد وحدت اين اعداد را

[ حاكميت اضداد بر پديده‌ها ]

ز انكه ما فرعيم و چار اضداد اصل * خوى خود در فرع كرد ايجاد اصل

[ اهل معنا دچار تفرقه و نزاع نيستند ]

گوهر جان چون وراى فصل‌هاست * خوى او اين نيست خوى كبرياست

[ جنگ‌هاى پيامبر ( ص ) براى استقرار صلح بود ]

جنگها بين كان اصول صلح‌هاست * چون نبى كه جنگ او بهر خداست

[ وصف پيامبر ( ص ) در سخن نگنجد ]

غالب است و چير در هر دو جهان * شرح اين غالب نگنجد در دهان

[ در نيل به اهدافت ، نسبى بينديش نه مطلق ]

آب جيحون را اگر نتوان كشيد * هم ز قدر تشنگى نتوان بريد

[ مثنوى ، عطش معنوى را بر طرف مىكند ]

گر شدى عطشان بحر معنوى * فرجه‌اى كن در جزيره‌ى مثنوى
فرجه كن چندان كه اندر هر نفس * مثنوى را معنوى بينى و بس

[ شهود حقيقت مستلزم رهايى از حجاب الفاظ است ]

باد كه را ز آب جو چون واكند * آب يك رنگى خود پيدا كند
شاخه‌هاى تازه‌ى مرجان ببين * ميوه‌هاى رسته ز آب جان ببين
چون ز حرف و صوت و دم يكتا شود * آن همه بگذارد و دريا شود
حرف گو و حرف نوش و حرفها * هر سه جان گردند اندر انتها

[ كالبد به زوال مىرود اما روح ، باقى مىماند ]

نان دهنده و نان ستان و نان پاك * ساده گردند از صور گردند خاك
ليك معنيشان بود در سه مقام * در مراتب هم مميز هم مدام
خاك شد صورت ولى معنى نشد * هر كه گويد شد تو گويش نى نشد

[ جسم و جان ، مطيع فرمان حق‌اند ]

در جهان روح هر سه منتظر * گه ز صورت هارب و گه مستقر
امر آيد در صور رو در رود * باز هم ز امرش مجرد مىشود
پس له الخلق و له الامرش بدان * خلق صورت امر جان راكب بر آن
راكب و مركوب در فرمان شاه * جسم بر درگاه و جان در بارگاه
چون كه خواهد كآب آيد در سبو * شاه گويد جيش جان را كه اركبوا
باز جانها را چو خواهد در علو * بانگ آيد از نقيبان كه انزلوا

[ سخن بايد مطابق ظرفيت فهم مخاطب باشد ]

بعد از اين باريك خواهد شد سخن * كم كن آتش هيزمش افزون مكن
تا نجوشد ديگهاى خرد زود * ديگ ادراكات خرد است و فرود
پاك سبحانى كه سيبستان كند * در غمام حرفشان پنهان كند

[ الفاظ به منزلهء پرچين بوستان است ]

زين غمام پانگ و حرف و گفت‌وگوى * پرده‌اى كز سيب نايد غير بوى

[ سلوك گام به گام ]

بارى افزون كش تو اين بو را به هوش * تا سوى اصلت برد بگرفته گوش

[ پرهيز از مجالست با روح‌هاى فاقد معنا ]