تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨
خم كه از دريا در او راهى شود * پيش او جيحونها زانو زند
خاصه اين دريا كه درياها همه * چون شنيدند اين مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ از اين شرم و خجل * كه قرين شد نام اعظم با اقل

[ اين جهان در مقابل آن جهان هيچ است ]

در قران اين جهان با آن جهان * اين جهان از شرم مىگردد جهان

[ ناتوانى الفاظ در بيان حقيقت ]

اين عبارت تنگ و قاصر رتبت است * ور نه خس را با اخص چه نسبت است

[ لزوم پشتكار در تبليغ ]

زاغ در رز نعره‌ى زاغان زند * بلبل از آواز خوش كى كم كند

[ حق و باطل را خريدارانى است ]

پس خريدار است هر يك را جدا * اندر اين بازار يَفْعَلُ ما يَشاءُ
نقل خارستان غذاى آتش است * بوى گل قوت دماغ سر خوش است
گر پليدى پيش ما رسوا بود * خوك و سگ را شكر و حلوا بود

[ تضاد كار پاكان و پليدان ]

گر پليدان اين پليديها كنند * آبها بر پاك كردن مىتنند
گر چه ماران زهر افشان مىكنند * ور چه تلخان‌مان پريشان مىكنند
نحلها بر كوه و كندو و شجر * مىنهند از شهد انبار شكر
زهرها هر چند زهرى مىكنند * زود ترياقاتشان بر مىكنند

[ اضداد بر جهان حاكم است ]

اين جهان جنگ است كل چون بنگرى * ذره با ذره چو دين با كافرى
آن يكى ذره همىپرد به چپ * و آن دگر سوى يمين اندر طلب
ذره‌اى بالا و آن ديگر نگون * جنگ فعليشان ببين اندر ركون
جنگ فعلى هست از جنگ نهان * زين تخالف آن تخالف را بدان

[ فناى فى اللّه ]

ذره‌اى كان محو شد در آفتاب * جنگ او بيرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفس * جنگش اكنون جنگ خورشيد است و بس
رفت از وى جنبش طبع و سكون * از چه از إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
ما به بحر تو ز خود راجع شديم * و ز رضاع اصل مسترضع شديم
در فروع راه اى مانده ز غول * لاف كم زن از اصول اى بىاصول

[ اضداد ، بازتاب صفات جلالى و جمالى خداست ]

جنگ ما و صلح ما در نور عين * نيست از ما هست بين اصبعين

[ حاكميت اضداد بر پديده‌هاى جهان ]

جنگ طبعى جنگ فعلى جنگ قول * در ميان جزوها حربى است هول
اين جهان زين جنگ قايم مىبود * در عناصر درنگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قوى است * كه بديشان سقف دنيا مستوى است
هر ستونى اشكننده‌ى آن دگر * استن آب اشكننده‌ى آن شرر
پس بناى خلق بر اضداد بود * لاجرم ما جنگييم از ضر و سود

[ در عرصهء پديده‌هاى روانى نيز اضداد حاكم است ]

هست احوالم خلاف همدگر * هر يكى با هم مخالف در اثر
چون كه هر دم راه خود را مىزنم * با دگر كس سازگارى چون كنم
موج لشكرهاى احوالم ببين * هر يكى با ديگرى در جنگ و كين
مىنگر در خود چنين جنگ گران * پس چه مشغولى به جنگ ديگران

[ كشمكش روانى به مدد حق محو شود ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 818 | جلال الدين الرومي