تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧
اى حيات دل حسام الدين بسى * ميل مىجوشد به قسم سادسى
گشت از جذب چو تو علامه‌اى * در جهان گردان حسامى نامه‌اى
پيش كش مىآرمت اى معنوى * قسم سادس در تمام مثنوى
شش جهت را نور ده زين شش صحف * كى يطوف حوله من لم يطف
عشق را با پنج و با شش كار نيست * مقصد او جز كه جذب يار نيست
بو كه فيما بعد دستورى رسد * رازهاى گفتنى گفته شود
با بيانى كه بود نزديكتر * زين كنايات دقيق مستتر

[ اسرار را فقط به اهلش بگو ]

راز جز با راز دان انباز نيست * راز اندر گوش منكر راز نيست

[ لزوم دعوت به حقيقت ]

ليك دعوت وارد است از كردگار * با قبول و ناقبول او را چه كار
نوح نه صد سال دعوت مىنمود * دم‌به‌دم انكار قومش مىفزود
هيچ از گفتن عنان واپس كشيد * هيچ اندر غار خاموشى خزيد
گفت از بانگ و علالاى سگان * هيچ واگردد ز راهى كاروان
يا شب مهتاب از غوغاى سگ * سست گردد بدر را در سير تگ
مه فشاند نور و سگ عوعو كند * هر كسى بر خلقت خود مىتند
هر كسى را خدمتى داده قضا * در خور آن گوهرش در ابتلا
چون كه نگذارد سگ آن نعره‌ى سقم * من مهم سيران خود را چون هلم

[ لزوم نرمش و مدارا در تبليغ ]

چون كه سركه سركگى افزون كند * پس شكر را واجب افزونى بود
قهر سركه لطف همچون انگبين * كاين دو باشد ركن هر اسكنجبين
انگبين گر پاى كم آرد ز خل * آيد آن سركنجبين اندر خلل
قوم بر وى سركه‌ها مىريختند * نوح را دريا فزون مىريخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود * پس ز سركه‌ى اهل عالم مىفزود

[ انسان كامل ، جامع كمالات است ]

واحد كالالف كه بود آن ولى * بلكه صد قرن است آن عبد العلى