شاه را غيرت بود بر هر كه او * بو گزيند بعد از آن كه ديد رو
[ مقايسهء غيرت خداوند و بندگان ]
غيرت حق بر مثل گندم بود * كاه خرمن غيرت مردم بود
اصل غيرتها بدانيد از إله * آن خلقان فرع حق بىاشتباه
شرح اين بگذارم و گيرم گله * از جفاى آن نگار ده دله
[ خداوند ، نالهء بنده را دوست دارد ]
نالم ايرا نالهها خوش آيدش * از دو عالم ناله و غم بايدش
[ نالهء بنده از اينكه در حلقهء مستان بادهء عشق حق نيست ]
چون ننالم تلخ از دستان او * چون نيم در حلقهى مستان او
[ ناله از فراق ]
چون نباشم همچو شب بىروز او * بىوصال روى روز افروز او
[ مقام رضا ]
ناخوش او خوش بود در جان من * جان فداى يار دل رنجان من
عاشقم بر رنج خويش و درد خويش * بهر خشنودى شاه فرد خويش
[ اندوه متعالى ، باعث بصيرت شود ]
خاك غم را سرمه سازم بهر چشم * تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
[ ارزش اشكهاى عاشقانه ]
اشك كان از بهر او بارند خلق * گوهر است و اشك پندارند خلق
[ ارزش مقرب ، از حق شكايت نمىكند ]
من ز جان جان شكايت مىكنم * من نيم شاكى روايت مىكنم
دل همىگويد كز او رنجيدهام * وز نفاق سست مىخنديدهام
راستى كن اى تو فخر راستان * اى تو صدر و من درت را آستان
[ عالم وحدت ، عالم تعيّن نيست ]
آستان و صدر در معنى كجاست * ما و من كو آن طرف كان يار ماست
[ ذات الهى از تعيّنات ، منزه است ]
اى رهيده جان تو از ما و من * اى لطيفهى روح اندر مرد و زن
[ وقتى تعيّنات برخيزد ، وحدت آشكار شود ]
مرد و زن چون يك شود آن يك تويى * چون كه يك جا محو شد آنك تويى
[ ظهور موجودات ، بدان جهت است كه خدا جمال خود را در آيينهء آنها بيند ]
اين من و ما بهر آن بر ساختى * تا تو با خود نرد خدمت باختى
[ رفع كثرتها و ظهور وحدت ]
تا من و توها همه يك جان شوند * عاقبت مستغرق جانان شوند
اين همه هست و بيا اى امر كُنْ * اى منزه از بيان و از سخن
[ خداوند به چشم ظاهر ديده نشود ]
جسم جسمانه تواند ديدنت * در خيال آرد غم و خنديدنت
[ دلى كه مقيد به غمها و شادىهاى معمولى است ، لايق ديدار خدا نيست ]
دل كه او بستهى غم و خنديدن است * تو مگو كاو لايق آن ديدن است
آن كه او بستهى غم و خنده بود * او بدين دو عاريت زنده بود
[ از غمها و شادىهاى معمولى برتر آى ]
باغ سبز عشق كاو بىمنتهاست * جز غم و شادى در او بس ميوههاست
[ مقام عاشقى برتر از غمها و شادىهاى معمولى ]
عاشقى زين هر دو حالت برتر است * بىبهار و بىخزان سبز و تر است
[ تضرع عاشق به معشوق ]
ده زكات روى خوب اى خوب رو * شرح جان شرحه شرحه باز گو
[ تجلّى جلالى حق ]
كز كرشم غمزهى غمازهاى * بر دلم بنهاد داغى تازهاى
[ فناى عارفانه ]
من حلالش كردم از خونم بريخت * من همىگفتم حلال او مىگريخت
چون گريزانى ز نالهى خاكيان * غم چه ريزى بر دل غمناكيان
[ فيض مدام حق ]
اى كه هر صبحى كه از مشرق بتافت * همچو چشمهى مشرقت در جوش يافت
چون بهانه دادى اين شيدات را * اى بهانه شكر لبهات را
[ تجليات مدام حق ]
اى جهان كهنه را تو جان نو * از تن بىجان و دل افغان شنو