پاره كردهى وسوسه باشى دلا * گر طرب را باز دانى از بلا
گر مرادت را مذاق شكر است * بىمرادى نه مراد دل بر است
[ در عشق ، لذات نفسانى ، اندك اندك به لذات روحانى ، بدل شود ]
هر ستارهش خونبهاى صد هلال * خون عالم ريختن او را حلال
[ عاشق ، آمادهء فنا شدن در راه معشوق است ]
ما بها و خونبها را يافتيم * جانب جان باختن بشتافتيم
اى حيات عاشقان در مردگى * دل نيابى جز كه در دل بردگى
[ استغناى معشوق ]
من دلش جسته به صد ناز و دلال * او بهانه كرده با من از ملال
گفتم آخر غرق تست اين عقل و جان * گفت رو رو بر من اين افسون مخوان
[ تا احساس دوئى هست هنوز وحدت حاصل نشده است ]
من ندانم آن چه انديشيدهاى * اى دو ديده دوست را چون ديدهاى
[ بىعشق نمىتوان به وصال حقيقت رسيد ]
اى گران جان خوار ديده ستى و را * ز آن كه بس ارزان خريده ستى و را
[ اهل غفلت ، حقيقت را ارزان مىفروشند ]
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد * گوهرى طفلى به قرصى نان دهد
[ استغراق در عشق حقيقى ]
غرق عشقىام كه غرق است اندر اين * عشقهاى اولين و آخرين
[ فهمها ، تاب حقيقت عشق را ندارند ]
مجملش گفتم نكردم ز آن بيان * ور نه هم افهام سوزد هم زبان
[ عارفان به رمز سخن گويند ]
من چو لب گويم لب دريا بود * من چو لا گويم مراد الا بود
[ مشرب ملامتى ]
من ز شيرينى نشستم رو ترش * من ز بسيارى گفتارم خمش
تا كه شيرينى ما از دو جهان * در حجاب رو ترش باشد نهان
[ كتمان اسرار از نامحرمان ]
تا كه در هر گوش نايد اين سخن * يك همىگويم ز صد سر لدن
تفسير قول حكيم : به هرچ از راه وامانى چه كفر آن حرف و چه ايمان به هرچ از دوست دور افتى چه زشت آن نقش و چه زيبا در معنى قوله عليه السلام إن سعدا لغيور و أنا أغير من سعد و اللَّه أغير مني و من غيرته حرم الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ
[ همهء جهان ، غيرت را از خداوند گرفتهاند ]
جمله عالم ز آن غيور آمد كه حق * برد در غيرت بر اين عالم سبق
[ خداوند ، روح جهان است ]
او چو جان است و جهان چون كالبد * كالبد از جان پذيرد نيك و بد
[ رجحان يقين بر ايمان تقليدى به زبان تمثيل ]
هر كه محراب نمازش گشت عين * سوى ايمان رفتنش مىدان تو شين
هر كه شد مر شاه را او جامهدار * هست خسران بهر شاهش اتجار
هر كه با سلطان شود او همنشين * بر درش بودن بود حيف و غبين
دستبوسش چون رسيد از پادشاه * گر گزيند بوس پا باشد گناه
گر چه سر بر پا نهادن خدمت است * پيش آن خدمت خطا و زلت است