تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
خواجه گفتش فى أمان الله برو * مر مرا اكنون نمودى راه نو

[ رهايى ، در مرگ اختيارى است ]

خواجه با خود گفت كاين پند من است * راه او گيرم كه اين ره روشن است
جان من كمتر ز طوطى كى بود * جان چنين بايد كه نيكو پى بود

مضرت تعظيم خلق و انگشت نماى شدن

[ زيان شهرت ]

تن قفس شكل است تن شد خار جان * در فريب داخلان و خارجان
اينش گويد من شوم هم راز تو * و آنش گويد نى منم انباز تو
اينش گويد نيست چون تو در وجود * در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گويد هر دو عالم آن تست * جمله جانهامان طفيل جان تست
او چو بيند خلق را سر مست خويش * از تكبر مىرود از دست خويش
او نداند كه هزاران را چو او * ديو افكنده ست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌اى است * كمترش خور كان پر آتش لقمه‌اى است
آتشش پنهان و ذوقش آشكار * دود او ظاهر شود پايان كار
تو مگو آن مدح را من كى خورم * از طمع مىگويد او پى مىبرم

[ زيان ستايش ، بيش از زيان نكوهش است ]

مادحت گر هجو گويد بر ملا * روزها سوزد دلت ز آن سوزها
گر چه دانى كاو ز حرمان گفت آن * كان طمع كه داشت از تو شد زيان
آن اثر مىماندت در اندرون * در مديح اين حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقى بود * مايه‌ى كبر و خداع جان شود
ليك ننمايد چو شيرين است مدح * بد نمايد ز آن كه تلخ افتاد قدح

[ دو تمثيل براى ابيات پيشين ]

همچو مطبوخ است و حب كان را خورى * تا به ديرى شورش و رنج اندرى
ور خورى حلوا بود ذوقش دمى * اين اثر چون آن نمىپايد همى
چون نمىپايد همىپايد نهان * هر ضدى را تو به ضد او بدان
چون شكر پايد نهان تاثير او * بعد حينى دمل آرد نيش جو

[ فرعون از بس تملّق شنيد « فرعون » شد ]

نفس از بس مدحها فرعون شد * كن ذليل النفس هونا لا تسد
تا توانى بنده شو سلطان مباش * زخم كش چون گوى شو چوگان مباش

[ همين كه شكوه و شوكتت محو شود ، دوستان ظاهرى از تو بگريزند ]

ور نه چون لطفت نماند وين جمال * از تو آيد آن حريفان را ملال
آن جماعت كت همىدادند ريو * چون ببينندت بگويندت كه ديو
جمله گويندت چو بينندت به در * مرده‌اى از گور خود بر كرد سر

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]