تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١

شنيدن آن طوطى حركت آن طوطيان و مردن آن طوطى در قفس و نوحه‌ى خواجه بر وى

چون شنيد آن مرغ كان طوطى چه كرد * پس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون ديدش فتاده همچنين * بر جهيد و زد كله را بر زمين
چون بدين رنگ و بدين حالش بديد * خواجه بر جست و گريبان را دريد
گفت اى طوطى خوب خوش حنين * اين چه بودت اين چرا گشتى چنين
اى دريغا مرغ خوش آواز من * اى دريغا هم دم و هم راز من
اى دريغا مرغ خوش الحان من * راح روح و روضه و ريحان من
گر سليمان را چنين مرغى بدى * كى خود او مشغول آن مرغان شدى
اى دريغا مرغ كارزان يافتم * زود روى از روى او بر تافتم

[ زبان ، هم ويرانگر است و هم سازنده ]

اى زبان تو بس زيانى بر ورى * چون تويى گويا چه گويم من ترا
اى زبان هم آتش و هم خرمنى * چند اين آتش در اين خرمن زنى
در نهان جان از تو افغان مىكند * گر چه هر چه گويىاش آن مىكند
اى زبان هم گنج بىپايان تويى * اى زبان هم رنج بىدرمان تويى
هم صفير و خدعه‌ى مرغان تويى * هم انيس وحشت هجران تويى
چند امانم مىدهى اى بىامان * اى تو زه كرده به كين من كمان
نك بپرانيده اى مرغ مرا * در چراگاه ستم كم كن چرا
يا جواب من بگو يا داد ده * يا مرا ز اسباب شادى ياد ده

[ ادامهء حكايت بازرگان و طوطى ]

اى دريغا نور ظلمت سوز من * اى دريغا صبح روز افروز من
اى دريغا مرغ خوش پرواز من * ز انتها پريده تا آغاز من

[ نادان ، هميشه خود را به رنج مىاندازد ]

عاشق رنج است نادان تا ابد * خيز لا أُقْسِمُ بخوان تا فِي كَبَدٍ

[ روح انسان در عالم وحدت ، راحت بود و در عالم كثرت ، پريشان است ]

از كبد فارغ بدم با روى تو * وز زبد صافى بدم در جوى تو

[ عاشق ، شيفتهء ديدار حضرت معشوق است ]

اين دريغاها خيال ديدن است * وز وجود نقد خود ببريدن است

[ مرگِ موجودات ، نتيجهء غيرت حق تعالى است ]

غيرت حق بود و با حق چاره نيست * كو دلى كز حكم حق صد پاره نيست

[ معنى غيرت خدا ]

غيرت آن باشد كه او غير همه ست * آن كه افزون از بيان و دمدمه ست

[ ادامهء حكايت بازرگان و طوطى ]

اى دريغا اشك من دريا بدى * تا نثار دل بر زيبا بدى
طوطى من مرغ زيركسار من * ترجمان فكرت و اسرار من
هر چه روزى داد و ناداد آيدم * او ز اول گفته تا ياد آيدم

[ خداوند ، از ازل بوده است ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 71 | جلال الدين الرومي