طوطيى كايد ز وحى آواز او * پيش از آغاز وجود آغاز او
[ حق در توست و جهان سايهء اوست ]
اندرون تست آن طوطى نهان * عكس او را ديده تو بر اين و آن
[ سايهها و معشوقهاى مجازى ، تو را پژمرده مىكنند ]
مىبرد شاديت را تو شاد از او * مىپذيرى ظلم را چون داد از او
[ هشدار به دوستداران هوى و هوس ]
اى كه جان را بهر تن مىسوختى * سوختى جان را و تن افروختى
[ حال عاشق ، سوختگى است ]
سوختم من سوخته خواهد كسى * تا ز من آتش زند اندر خسى
[ اگر خودت عاشق نيستى ، عشق را از عاشقان بياموز ]
سوخته چون قابل آتش بود * سوخته بستان كه آتش كش بود
[ شرح هجران مولانا و هر عارف عاشق ديگر ]
اى دريغا اى دريغا اى دريغ * كانچنان ماهى نهان شد زير ميغ
چون زنم دم كاتش دل تيز شد * شير هجر آشفته و خون ريز شد
آن كه او هوشيار خود تند است و مست * چون بود چون او قدح گيرد به دست
شير مستى كز صفت بيرون بود * از بسيط مرغزار افزون بود
[ شاعر بايد درد حقيقت داشته باشد نه پرواى قافيهسازى و صنعتپردازى ]
قافيه انديشم و دل دار من * گويدم منديش جز ديدار من
خوش نشين اى قافيه انديش من * قافيهى دولت تويى در پيش من
[ سخن ، حجاب حقيقت است ]
حرف چه بود تا تو انديشى از آن * حرف چه بود خار ديوار رزان
[ نطق خاموش ]
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم * تا كه بىاين هر سه با تو دم زنم
[ رازگويى عاشق ]
آن دمى كز آدمش كردم نهان * با تو گويم اى تو اسرار جهان
آن دمى را كه نگفتم با خليل * و آن غمى را كه نداند جبرئيل
آن دمى كز وى مسيحا دم نزد * حق ز غيرت نيز بىما هم نزد
[ موجودات جهان ، نيستهاى هستنما هستند ]
ما چه باشد در لغت اثبات و نفى * من نه اثباتم منم بىذات و نفى
[ بقاى حقيقى در فانى شدن از وجود مجازى خود است ]
من كسى در ناكسى دريافتم * پس كسى در ناكسى دربافتم
[ هر چه قدرت و امكانات ، بيشتر شود وابستگى بيشتر مىشود ]
جمله شاهان بندهى بندهى خودند * جمله خلقان مردهى مردهى خودند
جمله شاهان پست ، پست خويش را * جمله خلقان مست ، مست خويش را
مىشود صياد ، مرغان را شكار * تا كند ناگاه ايشان را شكار
[ عشق ، دو طرفه است ]
بىدلان را دلبران جسته به جان * جمله معشوقان شكار عاشقان
هر كه عاشق ديدىاش معشوق دان * كو به نسبت هست هم اين و هم آن
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
تشنگان گر آب جويند از جهان * آب جويد هم به عالم تشنگان
چون كه عاشق اوست تو خاموش باش * او چو گوشت مىكشد تو گوش باش
[ لزوم مهار كردن زبان ]
بند كن چون سيل سيلانى كند * ور نه رسوايى و ويرانى كند
[ عاشق از فنا شدن ، باكى ندارد ]
من چه غم دارم كه ويرانى بود * زير ويران گنج سلطانى بود
غرق حق خواهد كه باشد غرقتر * همچو موج بحر جان زير و زبر
[ مقام رضا ]
زير دريا خوشتر آيد يا زبر * تير او دل كش تر آيد يا سپر