برون انداختن مرد تاجر طوطى را از قفس و پريدن طوطى مرده
بعد از آنش از قفس بيرون فگند * طوطيك پريد تا شاخ بلند
طوطى مرده چنان پرواز كرد * كافتاب از چرخ تركى تاز كرد
خواجه حيران گشت اندر كار مرغ * بىخبر ناگه بديد اسرار مرغ
روى بالا كرد و گفت اى عندليب * از بيان حال خودمان ده نصيب
او چه كرد آن جا كه تو آموختى * ساختى مكرى و ما را سوختى
[ پند عملى ، مؤثرتر از مواعظ لفظى است ]
گفت طوطى كاو به فعلم پند داد * كه رها كن لطف آواز و و داد
[ حسن و كمال خود را از اغيار بپوشان تا محسود واقع نشوى ]
ز آن كه آوازت ترا در بند كرد * خويشتن مرده پى اين پند كرد
يعنى اى مطرب شده با عام و خاص * مرده شو چون من كه تا يا بى خلاص
دانه باشى مرغكانت بر چنند * غنچه باشى كودكانت بر كنند
دانه پنهان كن به كلى دام شو * غنچه پنهان كن گياه بام شو
[ شهرت ، آفت است ]
هر كه داد او حسن خود را در مزاد * صد قضاى بد سوى او رو نهاد
[ دوستان ظاهرى و دشمنان ، هر دو عمر انسان را تلف مىكنند ]
چشمها و خشمها و رشكها * بر سرش ريزد چو آب از مشكها
دشمنان او را ز غيرت مىدرند * دوستان هم روزگارش مىبرند
[ آنكس كه شيفتهء تحسين دوستان ظاهرى است ، قدر حيات خود را نمىداند ]
آن كه غافل بود از كشت بهار * او چه داند قيمت اين روزگار
[ نجات ، در پناه الهى حاصل مىآيد ]
در پناه لطف حق بايد گريخت * كاو هزاران لطف بر ارواح ريخت
تا پناهى يا بى آن گه چون پناه * آب و آتش مر ترا گردد سپاه
[ چند نمونهء تاريخى براى ابيات پيشين ]
نوح و موسى را نه دريا يار شد * نه بر اعداشان به كين قهار شد
آتش ابراهيم را نى قلعه بود * تا بر آورد از دل نمرود دود
كوه يحيى را نه سوى خويش خواند * قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت اى يحيى بيا در من گريز * تا پناهت باشم از شمشير تيز
وداع كردن طوطى خواجه را و پريدن
يك دو پندش داد طوطى بىنفاق * بعد از آن گفتش سلام الفراق