تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 804

مساهمون:

ص٨٠٤
نيست ماننده هيولا با اثر * دانه كى ماننده آمد با شجر

[ تمثيلى ديگر ]

نطفه از نان است كى باشد چو نان * مردم از نطفه‌ست كى باشد چنان

[ تمثيلى ديگر ]

جنى از نار است كى ماند به نار * از بخار است ابر و نبود چون بخار

[ تمثيلى ديگر ]

از دم جبريل عيسى شد پديد * كى به صورت همچو او بد يا نديد

[ تمثيلى ديگر ]

آدم از خاك است كى ماند به خاك * هيچ انگورى نمىماند به تاك

[ تمثيلى ديگر ]

كى بود دزدى به شكل پاى دار * كى بود طاعت چو خلد پايدار

[ غالبا جزاى عمل با نوع عمل ، از يك نوع نيست ]

هيچ اصلى نيست مانند اثر * پس ندانى اصل رنج و درد سر

[ حتمى بودن جزاى عمل ]

ليك بىاصلى نباشد اين جزا * بىگناهى كى برنجاند خدا
آن چه اصل است و كشنده‌ى آن شى است * گر نمىماند به وى هم از وى است
پس بدان رنجت نتيجه‌ى زلتى است * آفت اين ضربتت از شهوتى است
گر ندانى آن گنه را ز اعتبار * زود زارى كن طلب كن اغتفار
سجده كن صد بار مىگو اى خدا * نيست اين غم غير در خورد و سزا
اى تو سبحان پاك از ظلم و ستم * كى دهى بىجرم جان را درد و غم
من معين مىندانم جرم را * ليك هم جرمى ببايد گرم را
جون بپوشيدى سبب را ز اعتبار * دايما آن جرم را پوشيده دار
كه جزا اظهار جرم من بود * كز سياست دزدىام ظاهر شود

عزم كردن شاه چون واقف شد بر آن خيانت كه بپوشاند و عفو كند و او را به او دهد و دانست كه آن فتنه جزاى او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل كه وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها

و
إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ
و ترسيدن كه اگر انتقام كند آن انتقام هم بر سر او آيد چنان كه اين ظلم و طمع بر سرش آمد
شاه با خود آمد استغفار كرد * ياد جرم و زلت و اصرار كرد
گفت با خود آن چه كردم با كسان * شد جزاى آن به جان من رسان

[ هر كس به ناموس ديگران تعدّى كند به ناموسش تعدّى شود ]

قصد جفت ديگران كردم ز جاه * بر من آمد آن و افتادم به چاه
من در خانه‌ى كسى ديگر زدم * او در خانه‌ى مرا زد لاجرم
هر كه با اهل كسان شد فسق جو * اهل خود را دان كه قواد است او
ز انكه مثل آن جزاى آن شود * چون جزاى سيئه مثلش بود
چون سبب كردى كشيدى سوى خويش * مثل آن را پس تو ديوثى و بيش
غصب كردم از شه موصل كنيز * غصب كردند از من او را زود نيز