تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
بعد يك ساعت به دست مير داد * در را آن امتحان كن باز داد
او همين گفت و همه ميران همين * هر يكى را خلعتى داد او ثمين
جامگيهاشان همىافزود شاه * آن خسيسان را به برد از ره به چاه
اين چنين گفتند پنجه شصت امير * جمله يك يك هم به تقليد وزير
گر چه تقليد است استون جهان * هست رسوا هر مقلد ز امتحان

رسيدن گوهر از دست به دست آخر دور به اياز و كياست اياز و مقلد ناشدن ايشان را و مغرور ناشدن او به كال و مال دادن شاه

و خلعتها و جامگيها افزون كردن و مدح عقل مخطئان كردن ، كه نشايد مقلد را مسلمان داشتن ، مسلمان باشد اما نادر باشد كه مقلد ثبات كند بر آن اعتقاد و مقلد از اين امتحانها به سلامت بيرون آيد كه ثبات بينايان ندارد الا من عصمه اللَّه زيرا حق يكى است و آن را ضد بسيار غلط افكن و مشابه حق ، مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنايت نگاه دارد آن ناشناخت او را زيان ندارد
اى اياز اكنون نگويى كاين گهر * چند مىارزد بدين تاب و هنر
گفت افزون ز آنچ تانم گفت من * گفت اكنون زود خردش در شكن
سنگها در آستين بودش شتاب * خرد كردش پيش او بود آن صواب
يا بخواب اين ديده بود آن پر صفا * كرده بود اندر بغل دو سنگ را
همچو يوسف كه درون قعر چاه * كشف شد پايان كارش از إله

[ و اصل به حق از نام و ننگ ، پروايى ندارد ]

هر كه را فتح و ظفر پيغام داد * پيش او يك شد مراد و بىمراد
هر كه پايندان وى شد وصل يار * او چه ترسد از شكست و كارزار

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون يقين گشتش كه خواهد كرد مات * فوت اسب و پيل هستش ترهات