تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
گر نبيند كودكى احوال عقل * عاقلى هرگز كند از عقل نقل
ور نبيند عاقلى احوال عشق * كم نگردد ماه نيكو فال عشق

[ تمثيلى ديگر ]

حسن يوسف ديده‌ى اخوان نديد * از دل يعقوب كى شد ناپديد

[ تمثيلى ديگر ]

مر عصا را چشم موسى چوب ديد * چشم غيبى افعى و آشوب ديد
چشم سر با چشم سر در جنگ بود * غالب آمد چشم سر حجت نمود

[ تمثيلى ديگر ]

چشم موسى دست خود را دست ديد * پيش چشم غيب نورى بد پديد

[ سخنان رازگشاى الهى پايانى ندارد ]

اين سخن پايان ندارد در كمال * پيش هر محروم باشد چون خيال

[ اسرار ربانى را به شهوت‌پرستان مگو ]

چون حقيقت پيش او فرج و گلوست * كم بيان كن پيش او اسرار دوست

[ راه وصول به منزل حقيقت ، دست كشيدن از شهوت‌پرستى است ]

پيش ما فرج و گلو باشد خيال * لاجرم هر دم نمايد جان جمال

[ راه سالكان طريقت از راه شهوت‌پرستان جداست ]

هر كه را فرج و گلو آيين و خوست * آن لكم دين وَ لِيَ دِينِ بهر اوست
با چنان انكار كوته كن سخن * احمدا كم گوى با گبر كهن

آمدن خليفه نزد آن خوب روى براى جماع

آن خليفه كرد راى اجتماع * سوى آن زن رفت از بهر جماع
ذكر او كرد و ذكر بر پاى كرد * قصد خفت و خيز مهرافزاى كرد
چون ميان پاى آن خاتون نشست * پس قضا آمد ره عيشش ببست
خشت و خشت موش در گوشش رسيد * خفت كيرش شهوتش كلى رميد
وهم آن كز مار باشد اين صرير * كه همىجنبد به تندى از حصير

خنده گرفتن آن كنيزك را از ضعف شهوت خليفه و قوت شهوت آن امير و فهم كردن خليفه از خنده‌ى كنيزك

زن بديد آن سستى او از شگفت * آمد اندر قهقهه خنده‌ش گرفت
يادش آمد مردى آن پهلوان * كه بكشت او شير و اندامش چنان
غالب آمد خنده‌ى زن شد دراز * جهد مىكرد و نمىشد لب فراز
سخت مىخنديد همچون بنگيان * غالب آمد خنده بر سود و زيان
هر چه انديشيد خنده مىفزود * همچو بند سيل ناگاهان گشود
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 802 | جلال الدين الرومي