تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 806

مساهمون:

ص٨٠٦
ترك خشم و شهوت و حرص آورى * هست مردى و رگ پيغمبرى
نرى خر گو مباش اندر رگش * حق همىخواند الغ بگلر بگش
مرده‌اى باشم به من حق بنگرد * به از آن زنده كه باشد دور و رد

[ شهوات ، آدمى را دوزخى كند و خويشتن‌دارى ، او را به بهشت اندر سازد ]

مغز مردى اين شناس و پوست آن * آن برد دوزخ برد اين در جنان

[ راه بهشت از سختىها مىگذرد و راه دوزخ از ميان هوس‌ها ]

حفت الجنة مكاره را رسيد * حفت النار از هوا آمد پديد

[ ستايش انسان كامل به جهت اوصاف والاى او ]

اى اياز شير نر ديو كش * مردى خر كم فزون مردى هش
آن چه چندين صدر ادراكش نكرد * لعب كودك بود پيشت اينت مرد
اى بديده لذت امر مرا * جان سپرده بهر امرم در وفا
داستان ذوق امر و چاشنيش * بشنو اكنون در بيان معنويش

دادن شاه گوهر را ميان ديوان و مجمع به دست وزير كه اين چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت او و فرمودن شاه او را كه اكنون اين را بشكن و گفتن وزير كه اين را چون بشكنم الى آخر القصه

[ حكايت در اينكه انسان كامل و عارف و اصل ، مطيع فرمان حق است ]

شاه روزى جانب ديوان شتافت * جمله اركان را در آن ديوان بيافت
گوهرى بيرون كشيد او مستنير * پس نهادش زود در كف وزير
گفت چون است و چه ارزد اين گهر * گفت به ارزد ز صد خروار زر
گفت بشكن گفت چونش بشكنم * نيك خواه مخزن و مالت منم
چون روا دارم كه مثل اين گهر * كه نيايد در بها گردد هدر
گفت شاباش و بدادش خلعتى * گوهر از وى بستد آن شاه و فتى
كرد ايثار وزير آن شاه جود * هر لباس و حله كاو پوشيده بود
ساعتيشان كرد مشغول سخن * از قضيه‌ى تازه و راز كهن
بعد از آن دادش به دست حاجبى * كه چه ارزد اين به پيش طالبى
گفت ارزد اين به نيمه‌ى مملكت * كش نگه دارد خدا از مهلكت
گفت بشكن گفت اى خورشيد تيغ * بس دريغ است اين شكستن را دريغ
قيمتش بگذار بين تاب و لمع * كه شده‌ست اين نور روز او را تبع
دست كى جنبد مرا در كسر او * كى خزينه‌ى شاه را باشم عدو
شاه خلعت داد و ادرارش فزود * پس دهان در مدح عقل او گشود