گريه و خنده غم و شادى دل * هر يكى را معدنى دان مستقل
هر يكى را مخزنى مفتاح آن * اى برادر در كف فتاح دان
هيچ ساكن مىنشد آن خنده زو * پس خليفه طيره گشت و تند خو
زود شمشير از غلافش بر كشيد * گفت سر خنده واگو اى پليد
در دلم زين خنده ظنى اوفتاد * راستى گو عشوه نتوانيم داد
ور خلاف راستى بفريبيم * يا بهانهى چرب آرى تو به دم
من بدانم در دل من روشنى است * بايدت گفتن هر آن چه گفتنى است
[ ضمير خوانى روشنبينان ]
در دل شاهان تو ماهى دان سطبر * گر چه گه گه شد ز غفلت زير ابر
يك چراغى هست در دل وقت گشت * وقت خشم و حرص آيد زير طشت
آن فراست اين زمان يار من است * گر نگويى آن چه حق گفتن است
[ ادامهء حكايت صفت كردن مرد غمّاز و . . . ]
من بدين شمشير برم گردنت * سود نبود خود بهانه كردنت
ور بگويى راست آزادت كنم * حق يزدان نشكنم شادت كنم
هفت مصحف آن زمان بر هم نهاد * خورد سوگند و چنين تقرير داد
فاش كردن آن كنيزك آن راز را با خليفه از بيم زخم شمشير و اكراه خليفه كه راست گو سبب اين خنده را و گر نه بكشمت
زن چو عاجز شد بگفت احوال را * مردى آن رستم صد زال را
شرح آن گردك كه اندر راه بود * يك به يك با آن خليفه وانمود
شير كشتن سوى خيمه آمدن * و آن ذكر قايم چو شاخ كرگدن
باز اين سستى اين ناموس كوش * كاو فرو مرد از يكى خش خشت موش
[ ظهور بواطن در عرصهء قيامت ]
رازها را مىكند حق آشكار * چون بخواهد رست تخم بد مكار
آب و ابر و آتش و اين آفتاب * رازها را مىبرآرد از تراب
اين بهار نو ز بعد برگ ريز * هست برهان وجود رستخيز
در بهار آن سرها پيدا شود * هر چه خوردهست اين زمين رسوا شود
بر دمد آن از دهان و از لبش * تا پديد آرد ضمير و مذهبش
سر بيخ هر درختى و خورش * جملگى پيدا شود آن بر سرش
[ نتيجهء عمل به زبان تمثيل ]
هر غمى كز وى تو دل آزردهاى * از خمار مى بود كان خوردهاى
ليك كى دانى كه آن رنج خمار * از كدامين مى بر آمد آشكار
اين خمار اشكوفهى آن دانه است * آن شناسد كاگه و فرزانه است
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
شاخ و اشكوفه نماند دانه را * نطفه كى ماند تن مردانه را