وصف تصوير است بهر چشم هوش * صورت آن چشم دان نه ز آن گوش
[ رجحان معرفت شهودى بر معرفت نقلى ]
كرد مردى از سخن دانى سؤال * حق و باطل چيست اى نيكو مقال
گوش را بگرفت و گفت اين باطل است * چشم حق است و يقينش حاصل است
آن به نسبت باطل آمد پيش اين * نسبت است اغلب سخنها اى امين
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
ز آفتاب ار كرد خفاش احتجاب * نيست محجوب از خيال آفتاب
خوف او را خود خيالش مىدهد * آن خيالش سوى ظلمت مىكشد
آن خيال نور مىترساندش * بر شب ظلمات مىچفساندش
[ تمثيلى ديگر ]
از خيال دشمن و تصوير اوست * كه تو بر چفسيدهاى بر يار و دوست
[ اصحاب قيل و قال ، تاب مكاشفه ندارند ]
موسيا كشفت لمع بر كه فراشت * آن مخيل تاب تحقيقت نداشت
[ تنها راه وصول به منزل حقيقت ، شهود و مكاشفه است ]
هين مشو غره بدان كه قابلى * مر خيالش را و زين ره واصلى
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
از خيال حرب نهراسيد كس * لا شجاعه قبل حرب اين دان و بس
بر خيال حرب هيز اندر فكر * مىكند چون رستمان صد كر و فر
نقش رستم كان به حمامى بود * قرن حملهى فكر هر خامى بود
اين خيال سمع چون مبصر شود * هيز چه بود رستمى مضطر شود
جهد كن كز گوش در چشمت رود * آن چه كان باطل بدهست آن حق شود
ز آن سپس گوشت شود هم طبع چشم * گوهرى گردد دو گوش همچو پشم
بلكه جملهى تن چو آيينه شود * جمله چشم و گوهر سينه شود
[ علوم اكتسابى ، سايهء حقيقت است ]
گوش انگيزد خيال و آن خيال * هست دلالهى وصال آن جمال
جهد كن تا اين خيال افزون شود * تا دلاله رهبر مجنون شود
[ ادامهء حكايت صفت كردن مرد غمّاز و . . . ]
آن خليفهى گول هم يك چند نيز * ريش گاوى كرد خوش با آن كنيز
[ سلطنت دنيوى ، ناپايدار است ]
ملك را تو ملك غرب و شرق گير * چون نمىماند تو آن را برق گير
مملكت كان مىنماند جاودان * اى دلت خفته تو آن را خواب دان
تا چه خواهى كرد آن باد و بروت * كه بگيرد همچو جلادى گلوت
[ ماوراى طبيعت در باطن طبيعت است ، نگاهت را تيز كن تا آن را ببينى ]
هم در اين عالم بدان كه مأمنى است * از منافق كم شنو كاو گفت نيست
حجت منكران آخرت و بيان ضعف آن حجت زيرا حجت ايشان بدين باز مىگردد كه غير اين نمىبينيم
[ در نقد حسّيون كه چون قيامت را به ديدهء حسى نمىبينند آن را انكار مىكنند ]
حجتش اين است گويد هر دمى * گر بدى چيزى دگر هم ديدمى