چون برون انداخت شلوار و نشست * در ميان پاى زن آن زن پرست
چون ذكر سوى مقر مىرفت راست * رستخيز و غلغل از لشكر بخاست
بر جهيد و كون برهنه سوى صف * ذو الفقار همچو آتش او به كف
ديد شير نر سيه از نيستان * بر زده بر قلب لشكر ناگهان
تازيان چون ديو در جوش آمده * هر طويله و خيمه اندر هم زده
شير نر گنبد همىكرد از لغز * در هوا چون موج دريا بيست گز
پهلوان مردانه بود و بىحذر * پيش شير آمد چو شير مست نر
زد به شمشير و سرش را بر شكافت * زود سوى خيمهى مه رو شتافت
چون كه خود را او بدان حورى نمود * مردى او همچنان بر پاى بود
با چنان شيرى به چالش گشت جفت * مردى او مانده بر پاى و نخفت
آن بت شيرين لقاى ماه رو * در عجب درماند از مردى او
جفت شد با او به شهوت آن زمان * متحد گشتند حالى آن دو جان
ز اتصال اين دو جان با همدگر * مىرسد از غيبشان جانى دگر
[ جواب عمل و تجسّم اعمال ]
رو نمايد از طريق زادنى * گر نباشد از علوقش ره زنى
هر كجا دو كس به مهرى يا به كين * جمع آيد ثالثى زايد يقين
ليك اندر غيب زايد آن صور * چون روى آن سو ببينى در نظر
آن نتايج از قرانات تو زاد * هين مگرد از هر قرينى زود شاد
منتظر مىباش آن ميقات را * صدق دان الحاق ذريات را
كز عمل زاييدهاند و از علل * هر يكى را صورت و نطق و طلل
بانگشان در مىرسد ز آن خوش حجال * كاى ز ما غافل هلا زوتر تعال
منتظر در غيب جان مرد و زن * مول مولت چيست زوتر گام زن
راه گم كرد او از آن صبح دروغ * چون مگس افتاد اندر ديگ دوغ
پشيمان شدن آن سر لشكر از جنايت كه كرد و سوگند دادن او آن كنيزك را كه به خليفه باز نگويد از آن چه رفت
چند روزى هم بر آن بد بعد از آن * شد پشيمان او از آن جرم گران
داد سوگندش كه اى خورشيد رو * با خليفه زين چه شد رمزى مگو
چون بديد او را خليفه مست گشت * پس ز بام افتاد او را نيز طشت
ديد صد چندان كه وصفش كرده بود * كى بود خود ديده مانند شنود