تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 799

مساهمون:

ص٧٩٩
چون رسول آمد به پيشش پهلوان * داد كاغذ اندر او نقش و نشان
بنگر اندر كاغذ اين را طالبم * هين بده ور نه كنون من غالبم
چون رسول آمد بگفت آن شاه نر * صورتى كم گير زود اين را ببر
من نيم در عهد ايمان بت پرست * بت بر آن بت پرست اوليتر است
چون كه آوردش رسول آن پهلوان * گشت عاشق بر جمالش آن زمان

[ شكوه عشق ]

عشق بحرى آسمان بر وى كفى * چون زليخا در هواى يوسفى

[ ظهور هستى ، نتيجهء عشق است ]

دور گردونها ز موج عشق دان * گر نبودى عشق بفسردى جهان

[ سير استكمالى موجودات به مرتبهء بالاتر توسط عشق صورت مىگيرد ]

كى جمادى محو گشتى در نبات * كى فداى روح گشتى ناميات
روح كى گشتى فداى آن دمى * كز نسيمش حامله شد مريمى
هر يكى بر جا ترنجيدى چو يخ * كى بدى پران و جويان چون ملخ
ذره ذره عاشقان آن كمال * مىشتابد در علو همچون نهال
سَبَّحَ لِلَّهِ * هست اشتابشان * تنقيه‌ى تن مىكنند از بهر جان

[ ادامهء حكايت صفت كردن مرد غمّاز و . . . ]

پهلوان چه را چو ره پنداشته * شوره‌اش خوش آمده حب كاشته
چون خيالى ديد آن خفته به خواب * جفت شد با آن و از وى رفت آب
چون برفت آن خواب شد بيدار زود * ديد كان لعبت به بيدارى نبود
گفت بر هيچ آب خود بردم دريغ * عشوه‌ى آن عشوه ده خوردم دريغ

[ پهلوان حقيقى كسى است كه بر نفس خود مسلّط باشد ]

پهلوان تن بد آن مردى نداشت * تخم مردى در چنان ريگى بكاشت

[ غلبهء شهوت ، آدمى را گستاخ و لا ابالى كند ]

مركب عشقش دريده صد لگام * نعره مىزد لاابالى بالحمام
ايش ابالى بالخليفة فى الهوى * استوى عندى وجودى و التوى
اين چنين سوزان و گرم آخر مكار * مشورت كن با يكى خاوند گار
مشورت كو عقل كو سيلاب آز * در خرابى كرد ناخنها دراز
بين ايدى سد و سوى خلف سد * پيش و پس كم بيند آن مفتون خد
آمده در قصد جان سيل سياه * تا كه روبه افكند شيرى به چاه
از چهى بنموده معدومى خيال * تا در اندازد اسودا كالجبال
هيچ كس را با زنان محرم مدار * كه مثال اين دو پنبه‌ست و شرار
آتشى بايد بشسته ز آب حق * همچو يوسف معتصم اندر رهق
كز زليخاى لطيف سرو قد * همچو شيران خويشتن را واكشد

[ ادامهء حكايت صفت كردن مرد غمّاز و . . . ]

باز گشت از موصل و مىشد به راه * تا فرود آمد به بيشه و مرج گاه
آتش عشقش فروزان آن چنان * كه نداند او زمين از آسمان
قصد آن مه كرد اندر خيمه او * عقل كو و از خليفه خوف كو
چون زند شهوت در اين وادى دهل * چيست عقل تو فجل ابن الفجل
صد خليفه گشته كمتر از مگس * پيش چشم آتشينش آن نفس