تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 798

مساهمون:

ص٧٩٨
آن يكى مردى است قوتش جمله درد * اين دگر مردى ميان تى همچو گرد

صفت كردن مرد غماز و نمودن صورت كنيزك مصور در كاغذ و عاشق شدن خليفه‌ى مصر و فرستادن خليفه اميرى را با سپاه گران به در موصل و قتل و ويرانى بسيار كردن بهر اين غرض

[ حكايت در اينكه پهلوانى و جوانمردى به ضبط شهوات و خويشتن‌دارى است ]

مر خليفه‌ى مصر را غماز گفت * كه شه موصل به حورى گشت جفت
يك كنيزك دارد او اندر كنار * كه به عالم نيست مانندش نگار
در بيان نايد كه حسنش بىحد است * نقش او اين است كاندر كاغذ است
نقش در كاغذ چو ديد آن كيقباد * خيره گشت و جام از دستش فتاد
پهلوانى را فرستاد آن زمان * سوى موصل با سپاه بس گران
كه اگر ندهد به تو آن ماه را * بر كن از بن آن در و درگاه را
ور دهد تركش كن و مه را بيار * تا كشم من بر زمين مه در كنار
پهلوان شد سوى موصل با حشم * با هزاران رستم و طبل و علم
چون ملخها بىعدد بر گرد كشت * قاصد اهلاك اهل شهر گشت
هر نواحى منجنيقى از نبرد * همچو كوه قاف او بر كار كرد
زخم تير و سنگهاى منجنيق * تيغها در گرد چون برق از بريق
هفته‌اى كرد اين چنين خون ريز گرم * برج سنگين سست شد چون موم نرم
شاه موصل ديد پيكار مهول * پس فرستاد از درون پيشش رسول
كه چه مىخواهى ز خون مومنان * كشته مىگردند زين حرب گران
گر مرادت ملك شهر موصل است * بىچنين خون ريز اينت حاصل است
من روم بيرون شهر اينك در آ * تا نگيرد خون مظلومان ترا
ور مرادت مال و زر و گوهر است * اين ز ملك شهر خود آسان‌تر است

ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را به خليفه تا خون ريزى مسلمانان بيشتر نشود