حكايت عياضى رحمه اللَّه كه هفتاد غزو كرده بود سينه برهنه و غزاها كرده بر اميد شهيد شدن ، چون از آن نوميد شد از جهاد اصغر رو به جهاد اكبر آورد و خلوت گزيد ، ناگهان طبل غازيان شنيد نفس از اندرون زنجير مىدرانيد سوى غزا ، و متهم داشتن او نفس خود را در اين رغبت
[ حكايت در تلوّن نفس امّاره و نيرنگبازى او و غلبهء صوفيان حقيقى بر نفس امّاره ]
گفت عياضى نود بار آمدم * تن برهنه بو كه زخمى آيدم
تن برهنه مىشدم در پيش تير * تا يكى تيرى خورم من جاى گير
تير خوردن بر گلو يا مقتلى * در نيابد جز شهيدى مقبلى
بر تنم يك جايگه بىزخم نيست * اين تنم از تير چون پرويزنى است
ليك بر مقتل نيامد تيرها * كار بخت است اين نه جلدى و دها
چون شهيدى روزى جانم نبود * رفتم اندر خلوت و در چله زود
در جهاد اكبر افكندم بدن * در رياضت كردن و لاغر شدن
بانگ طبل غازيان آمد به گوش * كه خراميدند جيش غزو كوش
نفس از باطن مرا آواز داد * كه به گوش حس شنيدم بامداد
خيز هنگام غزا آمد برو * خويش را در غزو كردن كن گرو
گفتم اى نفس خبيث بىوفا * از كجا ميل غزا تو از كجا
راست گوى اى نفس كين حيلتگرى است * ور نه نفس شهوت از طاعت برى است
گر نگويى راست حمله آرمت * در رياضت سختتر افشارمت
نفس بانگ آورد آن دم از درون * با فصاحت بىدهان اندر فسون
كه مرا هر روز اينجا مىكشى * جان من چون جان گيران مىكشى
هيچ كس را نيست از حالم خبر * كه مرا تو مىكشى بىخواب و خور
در غزا بجهم به يك زخم از بدن * خلق بيند مردى و ايثار من
گفتم اى نفسك منافق زيستى * هم منافق مىمرى تو چيستى
در دو عالم تو مرايى بودهاى * در دو عالم تو چنين بىهودهاى
نذر كردم كه ز خلوت هيچ من * سر برون نارم چو زنده ست اين بدن
[ اخلاص در خلوت نشينى ]
ز انكه در خلوت هر آنچ اين تن كند * نه از براى روى مرد و زن كند
جنبش و آرامش اندر خلوتش * جز براى حق نباشد نيتش
[ جهاد اكبر و جهاد اصغر ، لياقت مىخواهد ]
اين جهاد اكبر است آن اصغر است * هر دو كار رستم است و حيدر است
كار آن كس نيست كاو را عقل و هوش * پرد از تن چون بجنبد دنب موش
آن چنان كس را ببايد چون زنان * دور بودن از مصاف و از سنان