اى شده عاجز ز تلى كيش تو * صد هزاران كوهها در پيش تو
زين قدر خر پشته مردى از شكوه * چون روى بر عقبههاى همچو كوه
[ ادامهء حكايت آن صوفى ]
غازيان كشتند كافر را به تيغ * هم در آن ساعت ز حميت بىدريغ
بر رخ صوفى زدند آب و گلاب * تا به هوش آيد ز بىهوشى و خواب
چون به خويش آمد بديد آن قوم را * پس بپرسيدند چون بد ماجرا
اللَّه اللَّه اين چه حال است اى عزيز * اين چنين بىهوش گشتى از چه چيز
از اسير نيم كشت بسته دست * اين چنين بىهوش افتادى و پست
گفت چون قصد سرش كردم به خشم * طرفه در من بنگريد آن شوخ چشم
چشم را واكرد پهن او سوى من * چشم گردانيد و شد هوشم ز تن
گردش چشمش مرا لشكر نمود * من ندانم گفت چون پر هول بود
قصه كوته كن كز آن چشم اين چنين * رفتم از خود اوفتادم بر زمين
نصيحت مبارزان او را كه با اين دل و زهره كه تو دارى كه از كلاپيسه شدن چشم كافر اسيرى دست بسته بىهوش شوى و دشنه از دست بيفتد زنهار و ملازم مطبخ خانقاه باش و سوى پيكار مرو تا رسوا نشوى
قوم گفتندش به پيكار و نبرد * با چنين زهره كه تو دارى مگرد
چون ز چشم آن اسير بسته دست * غرقه گشتى كشتى تو در شكست
پس ميان حملهى شيران نر * كه بود با تيغشان چون گوى سر
كى توانى كرد در خون آشنا * چون نه اى با جنگ مردان آشنا
كه ز طاقاطاق گردنها زدن * طاق طاق جامه كوبان ممتهن
بس تن بىسر كه دارد اضطراب * بس سر بىتن به خون بر چون حباب
زير دست و پاى اسبان در غزا * صد فنا كن غرقه گشته در فنا
اين چنين هوشى كه از موشى پريد * اندر آن صف تيغ چون خواهد كشيد
چالش است آن حمزه خوردن نيست اين * تا تو بر مالى به خوردن آستين
نيست حمزه خوردن اينجا تيغ بين * حمزهاى بايد درين صف آهنين
كار هر نازك دلى نبود قتال * كه گريزد از خيالى چون خيال
كار تركان است نه تركان برو * جاى تركان هست خانه خانه شو