مرد زاهد مىشنيد از مير آن * زير پشم آن رسن تابان نهان
گفت در رو گفتن زشتى مرد * آينه تاند كه رو را سخت كرد
روى بايد آينهوار آهنين * تات گويد روى زشت خود ببين
حكايت مات كردن دلقك سيد شاه ترمد را
[ حكايت در نقد كسانى كه انتقاد را برنمىتابند و به منتقد خود ، حمله مىآرند ]
شاه با دلقك همى شطرنج باخت * مات كردش زود خشم شه بتاخت
گفت شه شه و آن شه كبرآورش * يك يك از شطرنج مىزد بر سرش
كه بگير اينك شهت اى قلتبان * صبر كرد آن دلقك و گفت الامان
دست ديگر باختن فرمود مير * او چنان لرزان كه عور از زمهرير
باخت دست ديگر و شه مات شد * وقت شه شه گفتن و ميقات شد
بر جهيد آن دلقك و در كنج رفت * شش نمد بر خود فگند از بيم تفت
زير بالشها و زير شش نمد * خفت پنهان تا ز زخم شه رهد
گفت شه هى هى چه كردى چيست اين * گفت شه شه شه شه اى شاه گزين
كى توان حق گفت جز زير لحاف * با تو اى خشم آور آتش سجاف
اى تو مات و من ز زخم شاه مات * مىزنم شه شه به زير رختهات
[ ادامهء حكايت آن امير كه . . . ]
چون محله پر شد از هيهاى مير * وز لگد بر در زدن وز دار و گير
خلق بيرون جست زود از چپ و راست * كاى مقدم وقت عفو است و رضاست
مغز او خشك است و عقلش اين زمان * كمتر است از عقل و فهم كودكان
زهد و پيرى ضعف در ضعف آمده * و اندر آن زهدش گشادى ناشده
رنج ديده گنج ناديده ز يار * كارها كرده نديده مزد كار
يا نبود آن كار او را خود گهر * يا نيامد وقت پاداش از قدر
يا كه بود آن سعى چون سعى جهود * يا جزا وابستهى ميقات بود
مر و را درد و مصيبت اين بس است * كه در اين وادى پر خون بىكس است
چشم پر درد و نشسته او به كنج * رو ترش كرده فرو افكنده لنج
نه يكى كحال كاو را غم خورد * نىش عقلى كه به كحلى پى برد
اجتهادى مىكند با حزر و ظن * كار در بوك است تا نيكو شدن
ز آن رهش دور است تا ديدار دوست * كاو نجويد سر رئيسيش آرزوست
ساعتى او با خدا اندر عتاب * كه نصيبم رنج آمد زين حساب