ساعتى با بخت خود اندر جدال * كه همه پران و ما ببريده بال
[ زهد خشك ، آدمى را بد خلق كند ]
هر كه محبوس است اندر بو و رنگ * گر چه در زهد است باشد خوش تنگ
تا برون نايد از اين تنگين مناخ * كى شود خويش خوش و صدرش فراخ
[ حالت قبض در سلوك ]
زاهدان را در خلا پيش از گشاد * كارد و استره نشايد هيچ داد
كز ضجر خود را بدراند شكم * غصهى آن بىمراديها و غم
انداختن مصطفى عليه السلام خود را از كوه حرى از وحشت دير نمودن جبرئيل عليه السلام و نمودن جبرئيل عليه السلام خود را به وى كه مينداز ترا دولتها در پيش است
[ حكايت در عروض حالت دلتنگى و قبض در آغاز سلوك ]
مصطفى را هجر چون بفراختى * خويش را از كوه مىانداختى
تا بگفتى جبرئيلش هين مكن * كه ترا بس دولت است از امر كُنْ
مصطفى ساكن شدى ز انداختن * باز هجران آوريدى تاختن
باز خود را سر نگون از كوه او * مىفگندى از غم و اندوه او
باز خود پيدا شدى آن جبرئيل * كه مكن اين اى تو شاه بىبديل
همچنين مىبود تا كشف حجاب * تا بيابيد آن گهر را او ز جيب
[ ريشهء همهء رنجها ، فراق است ]
بهر هر محنت چو خود را مىكشند * اصل محنتهاست اين چونش كشند
[ انسان كه سرانجام فدا خواهد شد ، چرا در راه اهداف عالى فدا نشود ؟ ! ]
از فدايى مردمان را حيرتى است * هر يكى از ما فدايى سيرتى است
اى خنك آن كه فدا كردست تن * بهر آن كار زد فداى آن شدن
هر يكى چون كه فدايى فنى است * كاندر آن ره صرف عمر و كشتنى است
كشتنى اندر غروبى يا شروق * كه نه شايق ماند آن گه نه مشوق
بارى اين مقبل فداى اين فن است * كاندر او صد زندگى در كشتن است
عاشق و معشوق و عشقش بر دوام * در دو عالم بهرهمند و نيك نام
يا كرامى ارحموا اهل الهوى * شانهم ورد التوى بعد التوى
[ ادامهء حكايت آن امير كه . . . ]
عفو كن اى مير بر سختى او * در نگر در درد و بد بختى او
تا ز جرمت هم خدا عفوى كند * زلتت را مغفرت در آگند
تو ز غفلت بس سبو بشكستهاى * در اميد عفو دل در بستهاى
عفو كن تا عفو يا بى در جزا * مىشكافد مو قدر اندر سزا