تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 782

مساهمون:

ص٧٨٢
او نظر مىكرد در طين سست سست * جان همىگفتش كه طينم سد تست

[ ادامهء حكايت آن امير كه . . . ]

دو سبو بستد غلام و خوش دويد * در زمان در دير رهبانان رسيد
زر بداد و باده‌ى چون زر خريد * سنگ داد و در عوض گوهر خريد

[ وصف شراب الهى ]

باده‌اى كان بر سر شاهان جهد * تاج زر بر تارك ساقى نهد
فتنه‌ها و شورها انگيخته * بندگان و خسروان آميخته
استخوانها رفته جمله جان شده * تخت و تخته آن زمان يكسان شده

[ شراب الهى ، وحدت آفرين است ]

وقت هشيارى چو آب و روغنند * وقت مستى همچو جان اندر تنند
چون هريسه گشته آن جا فرق نيست * نيست فرقى كاندر آن جا غرق نيست

[ ادامهء حكايت آن امير كه . . . ]

اين چنين باده همىبرد آن غلام * سوى قصر آن امير نيك نام
پيشش آمد زاهدى غم ديده‌اى * خشك مغزى در بلا پيچيده‌اى
تن ز آتشهاى دل بگداخته * خانه از غير خدا پرداخته
گوشمال محنت بىزينهار * داغها بر داغها چندين هزار
ديده هر ساعت دلش در اجتهاد * روز و شب چفسيده او بر اجتهاد
سال و مه در خون و خاك آميخته * صبر و حلمش نيم شب بگريخته
گفت زاهد در سبوها چيست آن * گفت باده گفت آن كيست آن
گفت آن آن فلان مير اجل * گفت طالب را چنين باشد عمل
طالب يزدان و آن گه عيش و نوش * باده‌ى شيطان و آن گه نيم هوش

[ باده گسارى ، عقل را به زوال مىبرد ]

هوش تو بىمى چنين پژمرده است * هوشها بايد بر آن هوش تو بست
تا چه باشد هوش تو هنگام سكر * اى چو مرغى گشته صيد دام سكر

حكايت ضياء دلق كه سخت دراز بود و برادرش شيخ اسلام تاج بلخ بغايت كوتاه بالا بود و اين شيخ اسلام از برادرش ضيا ننگ داشتى ، ضيا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ، ضيا خدمتى كرد و بگذشت ، شيخ اسلام او را نيم قيامى كرد سرسرى ، گفت آرى سخت درازى پاره اى در دزد

[ حكايت در اينكه خوردن شراب ، عقل را ناقص‌تر مىكند ]

آن ضياء دلق خوش الهام بود * دادر آن تاج شيخ اسلام بود
تاج شيخ اسلام دار الملك بلخ * بود كوته قد و كوچك همچو فرخ
گر چه فاضل بود و فحل و ذو فنون * اين ضيا اندر ظرافت بد فزون
او بسى كوته ضيا بىحد دراز * بود شيخ اسلام را صد كبر و ناز