زين برادر عار و ننگش آمدى * آن ضيا هم واعظى بد با هدى
روز محفل اندر آمد آن ضيا * بارگه پر قاضيان و اصفيا
كرد شيخ اسلام از كبر تمام * اين برادر را چنين نصف القيام
گفت او را بس درازى بهر مزد * اندكى ز آن قد سروت هم بدزد
[ آنكه ناقص العقل است ، شراب هم بخورد ، ببين چه محشرى مىشود ! ! ]
پس ترا خود هوش كو يا عقل كو * تا خورى مى اى تو دانش را عدو
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
روت بس زيباست نيلى هم بكش * ضحكه باشد نيل بر روى حبش
در تو نورى كى در آمد اى غوى * تا تو بىهوشى و ظلمت جو شوى
سايه در روز است جستن قاعده * در شب ابرى تو سايه جو شده
گر حلال آمد پى قوت عوام * طالبان دوست را آمد حرام
[ عشاق الهى ، نياز به شرابهاى انگورى ندارند ]
عاشقان را باده خون دل بود * چشمشان بر راه و بر منزل بود
[ با عقول سطحى نمىتوان سالك حقيقت شد ]
در چنين راه بيابان مخوف * اين قلاووز خرد با صد كسوف
خاك در چشم قلاووزان زنى * كاروان را هالك و گمره كنى
[ زمينههاى طغيان نفس را از ميان بردار ]
نان جو حقا حرام است و فسوس * نفس را در پيش نه نان سبوس
دشمن راه خدا را خوار دار * دزد را منبر منه بر دار دار
دزد را تو دست ببريدن پسند * از بريدن عاجزى دستش ببند
گر نبندى دست او دست تو بست * گر تو پايش نشكنى پايت شكست
تو عدو را مى دهى و نى شكر * بهر چه گو زهر خند و خاك خور
[ ادامهء حكايت آن امير كه . . . ]
زد ز غيرت بر سبو سنگ و شكست * او سبو انداخت و از زاهد بجست
رفت پيش مير و گفتش باده كو * ماجرا را گفت يك يك پيش او
رفتن امير خشم آلود براى گوشمال زاهد
مير چون آتش شد و بر جست راست * گفت بنما خانهى زاهد كجاست
تا بدين گرز گران كوبم سرش * آن سر بىدانش مادر غرش
او چه داند امر معروف از سگى * طالب معروفى است و شهرگى
تا بدين سالوس خود را جا كند * تا به چيزى خويشتن پيدا كند
كاو ندارد خود هنر الا همان * كه تسلس مىكند با اين و آن
او اگر ديوانه است و فتنه كاو * داروى ديوانه باشد كير گاو
تا كه شيطان از سرش بيرون رود * بىلت خربندگان خر چون رود
مير بيرون جست دبوسى به دست * نيم شب آمد به زاهد نيم مست
خواست كشتن مرد زاهد را ز خشم * مرد زاهد گشت پنهان زير پشم