پس شدى درمان جان هر درخت * هر درختى از قدومش نيك بخت
[ خورشيد حقيقت ، وجود منجمد اهل هوى را سيّال كند ]
آن يخى بفسرده در خود مانده * لامساسى با درختان خوانده
ليس يالف ليس يولف جسمه * ليس الا شح نفس قسمه
نيست ضايع زو شود تازه جگر * ليك نبود پيك و سلطان خضر
اى اياز استارهى تو بس بلند * نيست هر برجى عبورش را پسند
هر وفا را كى پسندد همتت * هر صفا را كى گزيند صفوتت
[ قصهء اميرى كه غلام را گفت كه مى بياور ]
حكايت آن امير كه غلام را گفت كه مى بيار غلام رفت و سبوى مى مىآورد در راه زاهدى بود امر معروف كرد زد سنگى و سبو را بشكست امير بشنيد و قصد گوشمال زاهد كرد ، و آن قصه در عهد دين عيسى عليه السلام بود كه هنوز مى حرام نشده بود و ليكن زاهد تقززى مىكرد و از تنعم منع مىكرد
[ حكايت در اينكه قشريان از بادهء حقيقت ، بىخبرند ]
بود اميرى خوش دلى مى بارهاى * كهف هر مخمور و هر بىچارهاى
مشفقى مسكين نوازى عادلى * جوهرى زر بخششى دريا دلى
شاه مردان و امير المؤمنين * راهبان و راز دان و دوست بين
دور عيسى بود و ايام مسيح * خلق دل دار و كم آزار و مليح
آمدش مهمان به ناگاهان شبى * هر اميرى جنس او خوش مذهبى
باده مى بايستشان در نظم حال * باده بود آن وقت مأذون و حلال
بادهشان كم بود و گفتا اى غلام * رو سبو پر كن به ما آور مدام
از فلان راهب كه دارد خمر خاص * تا ز خاص و عام يابد جان خلاص
جرعهاى ز آن جام راهب آن كند * كه هزاران جره و خمدان كند
اندر آن مى مايهى پنهانى است * آن چنانك اندر عبا سلطانى است
تو به دلق پاره پاره كم نگر * كه سيه كردند از بيرون زر
از براى چشم بد مردود شد * وز برون آن لعل دود آلود شد
گنج و گوهر كى ميان خانههاست * گنجها پيوسته در ويرانههاست
[ شيطان نيز از شناخت باطن انسان درمانده شد ]
گنج آدم چون به ويران بد دفين * گشت طينش چشم بند آن لعين