تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 787

مساهمون:

ص٧٨٧
تو خوش و خوبى و كان هر خوشى * تو چرا خود منت باده كشى
تاج كرمناست بر فرق سرت * طوق أَعْطَيْناكَ آويز برت

[ انسان كامل ، جوهر هستى است ]

جوهر است انسان و چرخ او را عرض * جمله فرع و پايه‌اند و او غرض
اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش * چون چنينى خويش را ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستى مفترض * جوهرى چون نجده خواهد از عرض

[ انسان كه درياى دانش است ، چرا بايد اسير دانش‌هاى ظاهرى باشد ؟ ! ]

علم جويى از كتبها اى فسوس * ذوق جويى تو ز حلوا اى فسوس
بحر علمى در نمى پنهان شده * در سه گز تن عالمى پنهان شده

[ بىنيازى انسان از پديده‌هاى هستى ]

مى چه باشد يا سماع و يا جماع * تا بجويى زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذره‌اى شد وام خواه * زهره‌اى از خمره‌اى شد جام خواه
جان بىكيفى شده محبوس كيف * آفتابى حبس عقده اينت حيف

باز جواب گفتن امير ايشان را

گفت نه نه من حريف آن ميم * من به ذوق اين خوشى قانع نيم
من چنان خواهم كه همچون ياسمين * كژ همىگردم چنان گاهى چنين
وارهيده از همه خوف و اميد * كژ همىگردم به هر سو همچو بيد
همچو شاخ بيد گردان چپ و راست * كه ز بادش گونه گونه رقصهاست
آن كه خو كردست با شادى مى * اين خوشى را كى پسندد خواجه هى
انبيا ز آن زين خوشى بيرون شدند * كه سرشته در خوشى حق بدند
ز انكه جانشان آن خوشى را ديده بود * اين خوشيها پيششان بازى نمود

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

با بت زنده كسى چون گشت يار * مرده را چون در كشد اندر كنار

تفسير اين آيت كه وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ

كه در و ديوار و عرصه‌ى آن عالم و آب و كوزه و ميوه و درخت همه زنده‌اند و سخن گوى و سخن شنو و جهت آن فرمود مصطفى عليه السلام كه الدنيا جيفه و طلابها كلاب و اگر آخرت را حيات نبودى آخرت هم جيفه بودى ، جيفه را براى مردگيش جيفه گويند نز براى بوى زشت و فرخجى

[ آخرت ، يكپارچه حيات است ]

آن جهان چون ذره ذره زنده‌اند * نكته دانند و سخن گوينده‌اند

[ حيات دنيوى ، لايق حيوان صفتان است نه فرشته سيرتان ]