گفت دختر چيست اين مكروه بانگ * كه به گوشم آمد اين دو چار دانگ
من همه عمر اين چنين آواز زشت * هيچ نشنيدم در اين دير و كنشت
خواهرش گفتش كه اين بانگ اذان * هست اعلام و شعار مومنان
باورش نامد بپرسيد از دگر * آن دگر هم گفت آرى اى پدر
چون يقين گشتش رخ او زرد شد * از مسلمانى دل او سرد شد
باز رستم من ز تشويش و عذاب * دوش خوش خفتم در آن بىخوف خواب
راحتم اين بود از آواز او * هديه آوردم به شكر آن مرد كو
چون بديدش گفت اين هديه پذير * كه مرا گشتى مجير و دستگير
آن چه كردى با من از احسان و بر * بندهى تو گشتهام من مستمر
گر به مال و ملك و ثروت فردمى * من دهانت را پر از زر كردمى
[ ادامهء حكايت كافر و با يزيد ]
هست ايمان شما زرق و مجاز * راه زن همچون كه آن بانگ نماز
ليك از ايمان و صدق بايزيد * چند حسرت در دل و جانم رسيد
[ تفاوت ايمان راستين و ايمان دروغين به زبان تمثيل ]
همچو آن زن كاو جماع خر بديد * گفت آوه چيست اين فحل فريد
گر جماع اين است بردند اين خران * بر كس ما مىريند اين شوهران
[ ستايش از ايمان حقيقى با يزيد ]
داد جملهى داد ايمان بايزيد * آفرينها بر چنين شير فريد
قطرهاى ز ايمانش در بحر ار رود * بحر اندر قطرهاش غرقه شود
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
همچو ز آتش ذرهاى در بيشهها * اندر آن ذره شود بيشه فنا
[ تمثيلى ديگر ]
چون خيالى در دل شه يا سپاه * كرد اندر جنگ خصمان را تباه
[ قدرت ايمان حقيقى ]
يك ستاره در محمد رخ نمود * تا فنا شد گوهر گبر و جهود
آن كه ايمان يافت رفت اندر امان * كفرهاى باقيان شد دو گمان
كفر صرف اولين بارى نماند * يا مسلمانى و يا بيمى نشاند
[ اعتراف به نارسايى تمثيلها ]
اين به حيله آب و روغن كردنى است * اين مثلها كفو ذرهى نور نيست
ذره نبود جز حقيرى منجسم * ذره نبود شارق لا ينقسم
گفتن ذره مرادى دان خفى * محرم دريا نهاى اين دم كفى
[ شكوه ايمان با يزيد ]
آفتاب نير ايمان شيخ * گر نمايد رخ ز شرق جان شيخ
جمله پستى گنج گيرد تا ثرى * جمله بالا خلد گيرد اخضرى
[ حيرت از اينكه عظمت روح انسان كامل در كالبدش نهان است ]
او يكى جان دارد از نور منير * او يكى تن دارد از خاك حقير
اى عجب اين است او يا آن بگو * كه بماندم اندر اين مشكل عمو
گر وى اين است اى برادر چيست آن * پر شده از نور او هفت آسمان
ور وى آن است اين بدن اى دوست چيست * اى عجب زين دو كدامين است و كيست