تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 778

مساهمون:

ص٧٧٨

حكايت كافرى كه گفتندش در عهد بايزيد كه مسلمان شو و جواب گفتن او ايشان را

[ حكايت در اينكه ديندارى حقيقى ، كمياب و ديندارى مزوّرانه ، فراوان است ]

بود گبرى در زمان بايزيد * گفت او را يك مسلمان سعيد
كه چه باشد گر تو اسلام آورى * تا بيابى صد نجات و سرورى
گفت اين ايمان اگر هست اى مريد * آن كه دارد شيخ عالم بايزيد
من ندارم طاقت آن تاب آن * كان فزون آمد ز كوششهاى جان
گر چه در ايمان و دين ناموقنم * ليك در ايمان او بس مومنم
دارم ايمان كان ز جمله برتر است * بس لطيف و با فروغ و با فر است
مومن ايمان اويم در نهان * گر چه مهرم هست محكم بر دهان
باز ايمان خود گر ايمان شماست * نه بدان ميل استم و نه مشتهاست
آن كه صد ميلش سوى ايمان بود * چون شما را ديد آن فاتر شود
ز انكه نامى بيند و معنيش نى * چون بيابان را مفازه گفتنى
عشق او ز آورد ايمان بفسرد * چون به ايمان شما او بنگرد

حكايت آن موذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ نماز داد و مرد كافرى او را هديه داد

[ حكايت در اينكه ديندارى مزوّرانه ، موجب نفرت مردم از دين مىشود ]

يك موذن داشت بس آواز بد * در ميان كافرستان بانگ زد
چند گفتندش مگو بانگ نماز * كه شود جنگ و عداوتها دراز
او ستيزه كرد و پس بىاحتراز * گفت در كافرستان بانگ نماز
خلق خايف شد ز فتنه‌ى عامه‌اى * خود بيامد كافرى با جامه‌اى
شمع و حلوا با چنان جامه‌ى لطيف * هديه آورد و بيامد چون اليف
پرس پرسان كاين موذن كو كجاست * كه صلا و بانگ او راحت فزاست
هين چه راحت بود ز آن آواز زشت * گفت كاوازش فتاد اندر كنشت
دخترى دارم لطيف و بس سنى * آرزو مىبود او را مومنى
هيچ اين سودا نمىرفت از سرش * پندها مىداد چندين كافرش
در دل او مهر ايمان رسته بود * همچو مجمر بود اين غم من چو عود
در عذاب و درد و اشكنجه بدم * كه بجنبد سلسله‌ى او دم به دم
هيچ چاره مىندانستم در آن * تا فرو خواند اين موذن آن اذان
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 778 | جلال الدين الرومي