تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 776

مساهمون:

ص٧٧٦
باده از غيب است و كوزه زين جهان * كوزه پيدا باده در وى بس نهان
بس نهان از ديده‌ى نامحرمان * ليك بر محرم هويدا و عيان

[ مناجات ]

يا الهى سُكِّرَتْ أَبْصارُنا * فاعف عنا اثقلت اوزارنا
يا خفيا قد ملأت الخافقين * قد علوت فوق نور المشرقين
أنت سر كاشف اسرارنا * أنت فجر مفجر انهارنا
يا خفى الذات محسوس العطا * أنت كالماء و نحن كالرحا
أنت كالريح و نحن كالغبار * تختفى الريح و غبراها جهار
تو بهارى ما چو باغ سبز خوش * او نهان و آشكارا بخششش
تو چو جانى ما مثال دست و پا * قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلى ما مثال اين زبان * اين زبان از عقل دارد اين بيان
تو مثال شادى و ما خنده‌ايم * كه نتيجه‌ى شادى فرخنده‌ايم

[ همهء پديده‌ها گواه وجود خداوند است ]

جنبش ما هر دمى خود اشهد است * كه گواه ذو الجلال سرمد است
گردش سنگ آسيا در اضطراب * اشهد آمد بر وجود جوى آب

[ اعتراف به نارسايى تمثيلاتى كه دربارهء خداوند آورده مىشود ]

اى برون از وهم و قال و قيل من * خاك بر فرق من و تمثيل من

[ آوردن تمثيل دربارهء خداوند ، از عشق مىجوشد ]

بنده نشكيبد ز تصوير خوشت * هر دمت گويد كه جانم مفرشت
همچو آن چوپان كه مىگفت اى خدا * پيش چوپان و محب خود بيا
تا شپش جويم من از پيراهنت * چارقت دوزم ببوسم دامنت
كس نبودش در هوا و عشق جفت * ليك قاصر بود از تسبيح و گفت
عشق او خرگاه بر گردون زده * جان سگ خرگاه آن چوپان شده
چون كه بحر عشق يزدان جوش زد * بر دل او زد ترا بر گوش زد

حكايت جوحى كه چادر پوشيد و در وعظ ميان زنان نشست و حركتى كرد زنى او را بشناخت كه مرد است و نعره اى زد

[ حكايت در اينكه شهود حقيقت با قيل و قال تفاوت دارد ]

واعظى بد بس گزيده در بيان * زير منبر جمع مردان و زنان
رفت جوحى چادر و روبند ساخت * در ميان آن زنان شد ناشناخت
سائلى پرسيد واعظ را به راز * موى عانه هست نقصان نماز
گفت واعظ چون شود عانه دراز * پس كراهت باشد از وى در نماز
يا به آهك يا ستره بسترش * تا نمازت كامل آيد خوب و خوش
گفت سائل آن درازى تا چه حد * شرط باشد تا نمازم كم بود
گفت چون قدر جوى گردد به طول * پس ستردن فرض باشد اى سئول