گفت جوحى زود اى خواهر ببين * عانهى من گشته باشد اين چنين
بهر خشنودى حق پيش آر دست * كان به مقدار كراهت آمدهست
دست زن در كرد در شلوار مرد * كير او بر دست زن آسيب كرد
نعرهاى زد سخت اندر حال زن * گفت واعظ بر دلش زد گفت من
گفت نه بر دل نزد بر دست زد * واى اگر بر دل زدى اى پر خرد
[ عشق ، آدمى را بىباك كند ]
بر دل آن ساحران زد اندكى * شد عصا و دست ايشان را يكى
گر عصا بستانى از پيرى شها * بيش رنجد كان گروه از دست و پا
نعرهى لا ضَيْرَ بر گردون رسيد * هين ببر كه جان ز جان كندن رهيد
ما بدانستيم ما اين تن نهايم * از وراى تن به يزدان مىزييم
[ اهميت خود شناسى ]
اى خنك آن را كه ذات خود شناخت * اندر امن سرمدى قصرى بساخت
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
كودكى گريد پى جوز و مويز * پيش عاقل باشد آن بس سهل چيز
پيش دل جوز و مويز آمد جسد * طفل كى در دانش مردان رسد
[ آنكه خود را نشناسد ، طفل است ]
هر كه محجوب است او خود كودك است * مرد آن باشد كه بيرون از شك است
[ مردانگى به ظاهر نيست ]
گر به ريش و خايه مردستى كسى * هر بزى را ريش و مو باشد بسى
پيشواى بد بود آن بز شتاب * مىبرد اصحاب را پيش قصاب
ريش شانه كرده كه من سابقم * سابقى ليكن به سوى مرگ و غم
[ از ظواهر رها شو تا سرمشق همگان باشى ]
هين روش بگزين و ترك ريش كن * ترك اين ما و من و تشويش كن
تا شوى چون بوى گل با عاشقان * پيشوا و رهنماى گلستان
كيست بوى گل دم عقل و خرد * خوش قلاووز ره ملك ابد
فرمودن شاه به اياز بار دگر كه شرح چارق و پوستين آشكارا بگو كه تا خواجه تاشانت از آن اشارت پند گيرند كه الدين النصيحة
سر چارق را بيان كن اى اياز * پيش چارق چيستت چندين نياز
تا نيوشد سنقر و بكيارقت * سر سر پوستين و چارقت
اى اياز از تو غلامى نور يافت * نورت از پستى سوى گردون شتافت
حسرت آزادگان شد بندگى * بندگى را چون تو دادى زندگى
[ در فراز و نشيب زندگى ، وقار و متانت مؤمنانه داشته باش ]
مومن آن باشد كه اندر جزر و مد * كافر از ايمان او حسرت خورد