تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 775

مساهمون:

ص٧٧٥
پرده‌ها را اين زمان برداشتم * حسن را بىواسطه بفراشتم
ز انكه بس با عكس من دربافتى * قوت تجريد ذاتم يافتى
چون از اين سو جذبه‌ى من شد روان * او كشش را مىنبيند در ميان
مغفرت مىخواهد از جرم و خطا * از پس آن پرده از لطف خدا

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون ز سنگى چشمه‌اى جارى شود * سنگ اندر چشمه متوارى شود

[ اعتبار مظاهر به حضرت حق است ]

كس نخواند بعد از آن او را حجر * ز انك جارى شد از آن سنگ آن گهر
كاسه‌ها دان اين صور را و اندر او * آن چه حق ريزد بدان گيرد علو

گفتن خويشاوندان مجنون را كه حسن ليلى به اندازه اى است چندان نيست ، از او نغزتر در شهر ما بسيار است يكى و دو و ده بر تو عرضه كنيم اختيار كن ، ما را و خود را وارهان ، و جواب گفتن مجنون ايشان را

[ حكايت در اينكه عارفان ، حقيقت را ، عارى از صورت‌ها مشاهده مىكنند ]

ابلهان گفتند مجنون را ز جهل * حسن ليلى نيست چندان هست سهل
بهتر از وى صد هزاران دل ربا * هست همچون ماه اندر شهر ما

[ زيبايى ، امرى درونى است نه بيرونى ]

گفت صورت كوزه است و حسن مى * مى خدايم مىدهد از نقش وى
مر شما را سركه داد از كوزه‌اش * تا نباشد عشق اوتان گوش كش
از يكى كوزه دهد زهر و عسل * هر يكى را دست حق عز و جل

[ زيبايى به ظاهر نيست ]

كوزه مىبينى و ليكن آن شراب * روى ننمايد به چشم ناصواب

[ اذواق روحانى فقط به اهل معنا دست مىدهد ]

قاصِراتُ الطَّرْفِ باشد ذوق جان * جز به خصم خود بننمايد نشان
قاصِراتُ الطَّرْفِ آمد آن مدام * وين حجاب ظرفها همچون خيام

[ تمثيل براى نسبى بودن امور ]

هست دريا خيمه‌اى در وى حيات * بط را ليكن كلاغان را ممات

[ تمثيلى ديگر ]

زهر باشد مار را هم قوت و برگ * غير او را زهر او درد است و مرگ
صورت هر نعمتى و محنتى * هست اين را دوزخ آن را جنتى

[ روشن‌بينان ، ظاهر و باطن پديده‌ها را مىبينند ]

پس همه اجسام و اشيا تبصرون * و اندر او قوت است و سم لا تبصرون

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

هست هر جسمى چو كاسه و كوزه‌اى * اندر او هم قوت و هم دل سوزه‌اى

[ وجه باطنى پديده‌ها براى عموم پنهان است ]

كاسه پيدا اندر او پنهان رغد * طاعمش داند كز آن چه مىخورد

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

صورت يوسف چو جامى بود خوب * ز آن پدر مى خورد صد باده‌ى طروب
باز اخوان را از آن زهر آب بود * كان در ايشان خشم و كينه مىفزود
باز از وى مر زليخا را شكر * مىكشيد از عشق افيونى دگر
غير آن چه بود مر يعقوب را * بود از يوسف غذا آن خوب را
گونه گونه شربت و كوزه يكى * تا نماند در مى غيبت شكى