تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 774

مساهمون:

ص٧٧٤

پرسيدن پادشاه قاصدا اياز را كه چندين غم و شادى با چارق و پوستين كه جماد است مىگويى تا اياز را در سخن آورد

اى اياز اين مهرها بر چارقى * چيست آخر همچو بر بت عاشقى
همچو مجنون از رخ ليلى خويش * كرده‌اى تو چارقى را دين و كيش
با دو كهنه مهر جان آميخته * هر دو را در حجره‌اى آويخته
چند گويى با دو كهنه نو سخن * در جمادى مىدمى سر كهن
چون عرب با ربع و اطلال اى اياز * مىكشى از عشق گفت خود دراز
چارقت ربع كدامين آصف است * پوستين گويى كه كرته‌ى يوسف است
همچو ترسا كه شمارد با كشش * جرم يك ساله زنا و غل و غش
تا بيامرزد كشش زو آن گناه * عفو او را عفو داند از إله

[ تأثير و تصرف عشق در انسان ]

نيست آگه آن كشش از جرم و داد * ليك بس جادوست عشق و اعتقاد
دوستى و وهم صد يوسف تند * اسحر از هاروت و ماروت است خود

[ عشق ، صورت ساز است ]

صورتى پيدا كند بر ياد او * جذب صورت آردت در گفت و گو
رازگويى پيش صورت صد هزار * آن چنان كه يار گويد پيش يار
نه بد آن جا صورتى نه هيكلى * زاده از وى صد أَ لَسْتُ و صد بَلى

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

آن چنان كه مادرى دل برده‌اى * پيش گور بچه‌ى نو مرده‌اى
رازها گويد به جد و اجتهاد * مىنمايد زنده او را آن جماد
حى و قايم داند او آن خاك را * چشم و گوشى داند او خاشاك را
پيش او هر ذره‌ى آن خاك گور * گوش دارد هوش دارد وقت شور
مستمع داند به جد آن خاك را * خوش نگر اين عشق ساحرناك را
آن چنان بر خاك گور تازه او * دم‌به‌دم خوش مىنهد با اشك رو
كه به وقت زندگى هرگز چنان * روى ننهاده‌ست بر پور چو جان

[ عشق بر آفلان نمىپايد ]

از عزا چون چند روزى بگذرد * آتش آن عشق او ساكن شود
عشق بر مرده نباشد پايدار * عشق را بر حى جان افزاى دار
بعد از آن ز آن گور خود خواب آيدش * از جمادى هم جمادى زايدش
ز انك عشق افسون خود بربود و رفت * ماند خاكستر چو آتش رفت تفت
آن چه بيند آن جوان در آينه * پير اندر خشت مىبيند همه

[ راهبر آدمى ، عشق است ]

پير ، عشق تست نه ريش سپيد * دستگير صد هزاران نااميد

[ عشق ، صورت ساز است ]

عشق صورتها بسازد در فراق * نامصور سر كند وقت تلاق

[ زيبايى موجودات از جمال الهى است ]

كه منم آن اصل هوش و مست * بر صور آن حسن عكس ما بده‌ست

[ تجلى حق ، بىواسطهء مظاهر ]