تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 773

مساهمون:

ص٧٧٣
تا كه اين هفتاد و دو ملت مدام * در جهان ماند الى يوم القيام

[ وجود فرقه‌هاى گوناگون مذهبى ، ضرورى است ]

چون جهان ظلمت است و غيب اين * از براى سايه مىبايد زمين

[ در اين دنيا امكان ندارد كه فرقه‌هاى مذهبى به يك فرقه تبديل شوند ]

تا قيامت ماند اين هفتاد و دو * كم نيايد مبتدع را گفت و گو

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

عزت مخزن بود اندر بها * كه بر او بسيار باشد قفلها

[ تمثيلى ديگر ]

عزت مقصد بود اى ممتحن * پيچ پيچ راه و عقبه و راه زن

[ تمثيلى ديگر ]

عزت كعبه بود و آن ناديه * ره زنى اعراب و طول باديه

[ اختلاف مذاهب ، سطحى نگران را پريشان كند ]

هر روش هر ره كه آن محمود نيست * عقبه‌اى و مانعى و ره زنى است
اين روش خصم و حقود آن شده * تا مقلد در دو ره حيران شده
صدق هر دو ضد بيند در روش * هر فريقى در ره خود خوش منش

[ هيچ فرقه‌اى از مجادله و قيل و قال ، كوتاه نمىآيد ]

گر جوابش نيست مىبندد ستيز * بر همان دم تا به روز رستخيز
كه مهان ما بدانند اين جواب * گر چه از ما شد نهان وجه صواب

[ عشق حقيقى پايان دهندهء قيل و قال است ]

پوز بند وسوسه عشق است و بس * ور نه كى وسواس را بسته‌ست كس
عاشقى شو شاهدى خوبى بجو * صيد مرغابى همىكن جو به جو
كى برى ز آن آب كان آبت برد * كى كنى ز آن فهم فهمت را خورد
غير اين معقولها معقولها * يا بى اندر عشق با فر و بها

[ قلمرو حاكميت عقل معاش و عقل معاد ]

غير اين عقل تو حق را عقلها ست * كه بدان تدبير اسباب سما ست
كه بدين عقل آورى ارزاق را * ز آن دگر مفرش كنى اطباق را
چون ببازى عقل در عشق صمد * عشر امثالت دهد يا هفت صد
آن زنان چون عقلها درباختند * بر رواق عشق يوسف تاختند
عقلشان يك دم ستد ساقى عمر * سير گشتند از خرد باقى عمر
اصل صد يوسف جمال ذو الجلال * اى كم از زن شو فداى آن جمال

[ تنها عشق است كه به قيل و قال ، خاتمه مىدهد ]

عشق برد بحث را اى جان و بس * كاو ز گفت و گو شود فرياد رس
حيرتى آيد ز عشق آن نطق را * زهره نبود كه كند او ماجرا

[ لزوم كتمان اسرار از اغيار ]

كه بترسد گر جوابى وا دهد * گوهرى از لنج او بيرون فتد
لب ببندد سخت او از خير و شر * تا نبايد كز دهان افتد گهر
همچنان كه گفت آن يار رسول * چون نبى بر خواندى بر ما فصول

[ لزوم حضور قلب و تمركز حواس به گاه شنيدن اسرار ربانى ]

آن رسول مجتبى وقت نثار * خواستى از ما حضور و صد وقار
آن چنان كه بر سرت مرغى بود * كز فواتش جان تو لرزان شود
پس نيارى هيچ جنبيدن ز جا * تا نگيرد مرغ خوب تو هوا
دم نيارى زد ببندى سرفه را * تا نبايد كه بپرد آن هما
ور كست شيرين بگويد يا ترش * بر لب انگشتى نهى يعنى خمش

[ حيرت عارفانه ، خموشى مىزايد ]

حيرت آن مرغ است خاموشت كند * بر نهد سر ديگ و پر جوشت كند