تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 772

مساهمون:

ص٧٧٢
تا كنى مر غير را حبر و سنى * خويش را بد خو و خالى مىكنى

[ هرگاه دل به الهام الهى سپارى ، درون تهى نخواهى شد ]

متصل چون شد دلت با آن عدن * هين بگو مهراس از خالىشدن
امر قُلْ زين آمدش كاى راستين * كم نخواهد شد بگو درياست اين

[ سخن را به مستعدان گو ]

أَنْصِتُوا يعنى كه آبت را به لاغ * هين تلف كم كن كه لب خشك است باغ
اين سخن پايان ندارد اى پدر * اين سخن را ترك كن پايان نگر

[ در نكوهش مريد پرورى ]

غيرتم نايد كه پيشت بيستند * بر تو مىخندند عاشق نيستند

[ عاشق جهان حقيقت باش نه مجاز ]

عاشقانت در پس پرده‌ى كرم * بهر تو نعره زنان بين دم به دم

[ به جهان پايدار و ابدى غيب ، عشق بورز ]

عاشق آن عاشقان غيب باش * عاشقان پنج روزه كم تراش

[ دل به هواداران چند روزه‌ات خوش مكن ]

كه بخوردندت ز خدعه و جذبه‌اى * سالها ز يشان نديدى حبه‌اى
چند هنگامه نهى بر راه عام * گام خستى بر نيامد هيچ كام

[ هواداران چند روزه تا وقتى دوستدار تو هستند كه روزگار بر وفق مرادت بگردد ]

وقت صحت جمله يارند و حريف * وقت درد و غم بجز حق كو اليف
وقت درد چشم و دندان هيچ كس * دست تو گيرد بجز فرياد رس
پس همان درد و مرض را ياد دار * چون اياز از پوستين كن اعتبار
پوستين آن حالت درد تو است * كه گرفته ست آن اياز آن را به دست

باز جواب گفتن آن كافر جبرى آن سنى را كه به اسلامش دعوت مىكرد و به ترك اعتقاد جبرش دعوت مىكرد و دراز شدن مناظره از طرفين كه ماده‌ى اشكال و جواب را نبرد الا عشق حقيقى كه او را پرواى آن نماند ، و ذلك فضل اللَّه يؤتيه من يشاء

كافر جبرى جواب آغاز كرد * كه از آن حيران شد آن منطيق مرد
ليك گر من آن جوابات و سؤال * جمله را گويم بمانم زين مقال
ز آن مهم‌تر گفتنيها هستمان * كه بدان فهم تو به يابد نشان

[ بحث جبر و اختيار از طريق قيل و قال هرگز حل نخواهد شد ]

اندكى گفتيم آن بحث اى عتل * ز اندكى پيدا بود قانون كل
همچنين بحث است تا حشر بشر * در ميان جبرى و اهل قدر

[ هر فرقه‌اى براى بقاى خود دلايل و براهينى دارد ]

گر فروماندى ز دفع خصم خويش * مذهب ايشان بر افتادى ز پيش
چون برون شوشان نبودى در جواب * پس رميدندى از آن راه تباب
چون كه مقضى بد دوام آن روش * مىدهدشان از دلايل پرورش
تا نگردد ملزم از اشكال خصم * تا بود محجوب از اقبال خصم