تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 771

مساهمون:

ص٧٧١
جامه‌ى اطلس كمر زرين روان * روى كردى سوى قبله‌ى آسمان
كاى خدا زين خواجه‌ى صاحب منن * چون نياموزى تو بنده داشتن
بنده پروردن بياموز اى خدا * زين رئيس و اختيار شاه ما
بود محتاج و برهنه و بىنوا * در زمستان لرز لرزان از هوا

[ شطحيات از عارفان بىخويش صادر شود ]

انبساطى كرد آن از خود برى * جراتى بنمود او از لمترى
اعتمادش بر هزاران موهبت * كه نديم حق شد اهل معرفت
گر نديم شاه گستاخى كند * تو مكن آن كه ندارى آن سند

[ لزوم شكرگزارى بر نعمت‌هاى خداوند ]

حق ميان داد و ميان به از كمر * گر كسى تاجى دهد او داد سر

[ ادامهء حكايت آن درويش ]

تا يكى روزى كه شاه آن خواجه را * متهم كرد و ببستش دست و پا
آن غلامان را شكنجه مىنمود * كه دفينه‌ى خواجه بنماييد زود
سر او با من بگوييد اى خسان * ور نه برم از شما حلق و لسان
مدت يك ماه شان تعذيب كرد * روز و شب اشكنجه و افشار و درد
پاره پاره كردشان و يك غلام * راز خواجه وانگفت از اهتمام
گفتش اندر خواب هاتف كاى كيا * بنده بودن هم بياموز و بيا

[ مواظب جواب عمل باش كه قانون الهى است ]

اى دريده پوستين يوسفان * گر به درد گرگت آن از خويش دان
ز انكه مىبافى همه ساله بپوش * ز انكه مىكارى همه ساله بنوش
فعل تست اين غصه‌هاى دم به دم * اين بود معنى قد جف القلم
كه نگردد سنت ما از رشد * نيك را نيكى بود بد راست بد
كار كن هين كه سليمان زنده است * تا تو ديوى تيغ او برنده است
چون فرشته گشت از تيغ ايمنى است * از سليمان هيچ او را خوف نيست
حكم او بر ديو باشد نه ملك * رنج در خاك است نه فوق فلك

[ باز در نقد جبريان ]

ترك كن اين جبر را كه بس تهى است * تا بدانى سرّ سرّ جبر چيست

[ جبر مصطلح با جبر عارفان عاشق ، تفاوت دارد ]

ترك كن اين جبر جمع منبلان * تا خبر يا بى از آن جبر چو جان

[ سعى مكن كه وجيه الملّه شوى و همه بر تو احسنت احسنت بگويند ]

ترك معشوقى كن و كن عاشقى * اى گمان برده كه خوب و فايقى
اى كه در معنى ز شب خامش‌ترى * گفت خود را چند جويى مشترى
سر بجنبانند پيشت بهر تو * رفت در سوداى ايشان دهر تو

[ جواب به اعتراضى مقدّر ]

تو مرا گويى حسد اندر مپيچ * چه حسد آرد كسى از فوت هيچ

[ در تعليم علوم و فنون به استعداد مخاطب ، توجه كن ]

هست تعليم خسان اى چشم شوخ * همچو نقش خرد كردن بر كلوخ

[ عشق و بينش نيز مىتواند تعليمى باشد ]

خويش را تعليم كن عشق و نظر * كان بود چون نقش فى جرم الحجر

[ از خيال مريد پرورى بدر آى ، خود را اصلاح كن ]

نفس تو با تست شاگرد وفا * غير فانى شد كجا جويى كجا

[ اگر با قصد ريا به تعليم و تربيت ديگران بپردازى ، درون تهى خواهى شد ]