تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 769

مساهمون:

ص٧٦٩
گرد او گردان شوى صد مرده زود * تا بريزد بر سرت احسان و جود
يا گريزى از وزير و قصر او * اين نباشد جست و جوى نصر او
باژگونه زين سخن كاهل شدى * منعكس ادراك و خاطر آمدى
امر امر آن فلان خواجه‌ست هين * چيست يعنى با جز او كمتر نشين
گرد خواجه گرد چون امر آن اوست * كاو كشد دشمن رهاند جان دوست
هر چه او خواهد همان يا بى يقين * ياوه كم رو خدمت او بر گزين
نى چو حاكم اوست گرد او مگرد * تا شوى نامه سياه و روى زرد
حق بود تاويل كان گرمت كند * پر اميد و چست و با شرمت كند
ور كند سستت حقيقت اين بدان * هست تبديل و نه تاويل است آن
اين براى گرم كردن آمده‌ست * تا بگيرد نااميدان را دو دست

[ معنى قرآن را از خود قرآن فرا بگير و نيز از كسى كه به قرآن مجسّم تبديل شده است ]

معنى قرآن ز قرآن پرس و بس * وز كسى كاتش زده‌ست اندر هوس
پيش قرآن گشت قربانى و پست * تا كه عين روح او قرآن شده‌ست

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

روغنى كاو شد فداى گل بكل * خواه روغن بوى كن خواهى تو گل

و همچنين قد جف القلم يعنى جف القلم و كتب لا يستوى الطاعة و المعصية لا يستوى الامانة و السرقة ، جف القلم ان لا يستوى الشكر و الكفران ، جف القلم إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ

[ قضا و قدر ، نافى ارادهء انسان نيست ]

همچنين تاويل قد جف القلم * بهر تحريض است بر شغل اهم
پس قلم بنوشت كه هر كار را * لايق آن هست تاثير و جزا
كژ روى جف القلم كژ آيدت * راستى آرى سعادت زايدت
ظلم آرى مدبرى جف القلم * عدل آرى بر خورى جف القلم
چون بدزدد دست شد جف القلم * خورد باده مست شد جف القلم
تو روا دارى روا باشد كه حق * همچو معزول آيد از حكم سبق
كه ز دست من برون رفته‌ست كار * پيش من چندين ميا چندين مزار

[ در عدل الهى ]

بلكه معنى آن بود جف القلم * نيست يكسان پيش من عدل و ستم
فرق بنهادم ميان خير و شر * فرق بنهادم ز بد هم از بتر
ذره‌اى گر در تو افزونى ادب * باشد از يارت بداند فضل رب
قدر آن ذره ترا افزون دهد * ذره چون كوهى قدم بيرون نهد

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]