تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 766

مساهمون:

ص٧٦٦
كودكان خرد را چون مىزنى * چون بزرگان را منزه مىكنى

[ تمثيلى ديگر ]

آن كه دزدد مال تو گويى بگير * دست و پايش را ببر سازش اسير
وان كه قصد عورت تو مىكند * صد هزاران خشم از تو مىدمد

[ تمثيلى ديگر ]

گر بيايد سيل و رخت تو برد * هيچ با سيل آورد كينى خرد

[ تمثيلى ديگر ]

ور بيامد باد و دستارت ربود * كى ترا با باد دل خشمى نمود

[ خشمگين شدن انسان نيز دليل بر اختيار اوست ]

خشم در تو شد بيان اختيار * تا نگويى جبريانه اعتذار

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

گر شتربان اشترى را مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند
خشم اشتر نيست با آن چوب او * پس ز مختارى شتر برده‌ست بو

[ تمثيلى ديگر ]

همچنين سگ گر بر او سنگى زنى * بر تو آرد حمله گردد منثنى
سنگ را گر گيرد از خشم تو است * كه تو دورى و ندارد بر تو دست

[ حيوان نيز به اختيار انسان پى برده است ]

عقل حيوانى چو دانست اختيار * اين مگو اى عقل انسان شرم دار

[ اختيار در انسان ، بديهى است ، بديهيات را انكار مكن ]

روشن است اين ليك از طمع سحور * آن خورنده چشم مىبندد ز نور
چون كه كلى ميل او نان خوردنى است * رو به تاريكى نهد كه روز نيست
حرص چون خورشيد را پنهان كند * چه عجب گر پشت بر برهان كند

حكايت هم در بيان تقرير اختيار خلق و بيان آن كه تقدير و قضا سلب كننده‌ى اختيار نيست

[ حكايت در اينكه تقدير حق ، منافى اختيار انسان نيست ]

گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه * آن چه كردم بود آن حكم إله
گفت شحنه آن چه من هم مىكنم * حكم حق است اى دو چشم روشنم

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

از دكانى گر كسى تربى برد * كاين ز حكم ايزد است اى با خرد
بر سرش كوبى دو سه مشت اى كره * حكم حق است اين كه اينجا باز نه
در يكى تره چو اين عذر اى فضول * مىنيايد پيش بقالى قبول
چون بر اين عذر اعتمادى مىكنى * بر حوالى اژدهايى مىتنى
از چنين عذر اى سليم نانبيل * خون و مال و زن همه كردى سبيل

[ نقد جبريان به زبان طنز ]

هر كسى پس سبلت تو بر كند * عذر آرد خويش را مضطر كند
حكم حق گر عذر مىشايد ترا * پس بياموز و بده فتوى مرا
كه مرا صد آرزو و شهوت است * دست من بسته ز بيم و هيبت است
پس كرم كن عذر را تعليم ده * برگشا از دست و پاى من گره

[ باز در نقد جبريان ]

اختيارى كرده‌اى تو پيشه‌اى * كاختيارى دارم و انديشه‌اى
ور نه چون بگزيده‌اى آن پيشه را * از ميان پيشه‌ها اى كدخدا