تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 764

مساهمون:

ص٧٦٤
اين زمانت خدمتى هم مىكنيم * سوى مخدومى صلايت مىزنيم
آن گره بابات را بوده عدى * در خطاب اسْجُدُوا كرده ابا
آن گرفتى آن ما انداختى * حق خدمتهاى ما نشناختى
اين زمان ما را و ايشان را عيان * در نگر بشناس از لحن و بيان

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

نيم شب چون بشنوى رازى ز دوست * چون سخن گويد سحر دانى كه اوست

[ تمثيلى ديگر ]

ور دو كس در شب خبر آرد ترا * روز از گفتن شناسى هر دو را

[ تمثيلى ديگر ]

بانگ شير و بانگ سگ در شب رسيد * صورت هر دو ز تاريكى نديد
روز شد چون باز در بانگ آمدند * پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند

[ قوهء اختيار در آدمى خفته است تا آنكه در معرض القاى شيطان و فرشته قرار گيرد ]

مخلص اين كه ديو و روح عرضه دار * هر دو هستند از تتمه‌ى اختيار
اختيارى هست در ما ناپديد * چون دو مطلب ديد آيد در مزيد

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

اوستادان كودكان را مىزنند * آن ادب سنگ سيه را كى كنند

[ تمثيلى ديگر ]

هيچ گويى سنگ را فردا بيا * ور نيايى من دهم بد را سزا

[ تمثيلى ديگر ]

هيچ عاقل مر كلوخى را زند * هيچ با سنگى عتابى كس كند

[ از نظر عقل ، مذهب جبر از مذهب تفويض ، مردودتر است ]

در خرد جبر از قدر رسواتر است * ز انكه جبرى حس خود را منكر است
منكر حس نيست آن مرد قدر * فعل حق حسى نباشد اى پسر
منكر فعل خداوند جليل * هست در انكار مدلول دليل

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

آن بگويد دود هست و نار نى * نور شمعى بىز شمعى روشنى
وين همىبيند معين نار را * نيست مىگويد پى انكار را

[ تمثيلى ديگر ]

جامه‌اش سوزد بگويد نار نيست * جامه‌اش دوزد بگويد تار نيست

[ مذهب جبر ، نوعى سفسطه است ]

پس تفسطط آمد اين دعوى جبر * لا جرم بدتر بود زين رو ز گبر

[ مذهب تفويض با همهء نقصان از مذهب جبر ، بهتر است ]

گبر گويد هست عالم نيست رب * يا ربى گويد كه نبود مستحب
اين همىگويد جهان خود نيست هيچ * هست سوفسطايى اندر پيچ پيچ

[ عقيده به اختيار انسان ، امرى فطرى و عمومى است ]

جمله‌ى عالم مقر در اختيار * امر و نهى اين بيار و آن ميار

[ جبرى ، منكر بديهيات است ]

او همىگويد كه امر و نهى لاست * اختيارى نيست اين جمله خطاست

[ اى جبرى ! حتى حيوان نيز بديهيات محسوس را انكار نمىكند ! ]

حس را حيوان مقر است اى رفيق * ليك ادراك دليل آمد دقيق

[ عقيده به اختيار انسان ، امرى فطرى است ]

ز انكه محسوس است ما را اختيار * خوب مىآيد بر او تكليف كار