اين زمانت خدمتى هم مىكنيم * سوى مخدومى صلايت مىزنيم
آن گره بابات را بوده عدى * در خطاب اسْجُدُوا كرده ابا
آن گرفتى آن ما انداختى * حق خدمتهاى ما نشناختى
اين زمان ما را و ايشان را عيان * در نگر بشناس از لحن و بيان
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
نيم شب چون بشنوى رازى ز دوست * چون سخن گويد سحر دانى كه اوست
[ تمثيلى ديگر ]
ور دو كس در شب خبر آرد ترا * روز از گفتن شناسى هر دو را
[ تمثيلى ديگر ]
بانگ شير و بانگ سگ در شب رسيد * صورت هر دو ز تاريكى نديد
روز شد چون باز در بانگ آمدند * پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند
[ قوهء اختيار در آدمى خفته است تا آنكه در معرض القاى شيطان و فرشته قرار گيرد ]
مخلص اين كه ديو و روح عرضه دار * هر دو هستند از تتمهى اختيار
اختيارى هست در ما ناپديد * چون دو مطلب ديد آيد در مزيد
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
اوستادان كودكان را مىزنند * آن ادب سنگ سيه را كى كنند
[ تمثيلى ديگر ]
هيچ گويى سنگ را فردا بيا * ور نيايى من دهم بد را سزا
[ تمثيلى ديگر ]
هيچ عاقل مر كلوخى را زند * هيچ با سنگى عتابى كس كند
[ از نظر عقل ، مذهب جبر از مذهب تفويض ، مردودتر است ]
در خرد جبر از قدر رسواتر است * ز انكه جبرى حس خود را منكر است
منكر حس نيست آن مرد قدر * فعل حق حسى نباشد اى پسر
منكر فعل خداوند جليل * هست در انكار مدلول دليل
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
آن بگويد دود هست و نار نى * نور شمعى بىز شمعى روشنى
وين همىبيند معين نار را * نيست مىگويد پى انكار را
[ تمثيلى ديگر ]
جامهاش سوزد بگويد نار نيست * جامهاش دوزد بگويد تار نيست
[ مذهب جبر ، نوعى سفسطه است ]
پس تفسطط آمد اين دعوى جبر * لا جرم بدتر بود زين رو ز گبر
[ مذهب تفويض با همهء نقصان از مذهب جبر ، بهتر است ]
گبر گويد هست عالم نيست رب * يا ربى گويد كه نبود مستحب
اين همىگويد جهان خود نيست هيچ * هست سوفسطايى اندر پيچ پيچ
[ عقيده به اختيار انسان ، امرى فطرى و عمومى است ]
جملهى عالم مقر در اختيار * امر و نهى اين بيار و آن ميار
[ جبرى ، منكر بديهيات است ]
او همىگويد كه امر و نهى لاست * اختيارى نيست اين جمله خطاست
[ اى جبرى ! حتى حيوان نيز بديهيات محسوس را انكار نمىكند ! ]
حس را حيوان مقر است اى رفيق * ليك ادراك دليل آمد دقيق
[ عقيده به اختيار انسان ، امرى فطرى است ]
ز انكه محسوس است ما را اختيار * خوب مىآيد بر او تكليف كار