تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 763

مساهمون:

ص٧٦٣
بازى خود ديدى اى شطرنج باز * بازى خصمت ببين پهن و دراز
نامه‌ى عذر خودت بر خواندى * نامه‌ى سنى بخوان چه ماندى
نكته گفتى جبريانه در قضا * سر آن بشنو ز من در ماجرا

[ اثبات اختيار از طريق فطرت انسانى ]

اختيارى هست ما را بىگمان * حس را منكر نتانى شد عيان

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

سنگ را هرگز نگويد كس بيا * از كلوخى كس كجا جويد وفا

[ تمثيلى ديگر ]

آدمى را كس نگويد هين بپر * يا بيا اى كور تو در من نگر

[ تمثيلى ديگر ]

گفت يزدان ما على الاعمى حرج * كى نهد بر كس حرج رب الفرج

[ تمثيلى ديگر ]

كس نگويد سنگ را دير آمدى * يا كه چو با تو چرا بر من زدى
اين چنين واجستها مجبور را * كس بگويد يا زند معذور را ؟
امر و نهى و خشم و تشريف و عتاب * نيست جز مختار را اى پاك جيب
اختيارى هست در ظلم و ستم * من از اين شيطان و نفس اين خواستم

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

اختيار اندر درونت ساكن است * تا نديد او يوسفى كف را نخست
اختيار و داعيه در نفس بود * روش ديد آن گه پر و بالى گشود

[ تمثيلى ديگر ]

سگ بخفته اختيارش گشته گم * چون شكنبه ديد جنبانيد دم

[ تمثيلى ديگر ]

اسب هم حو حو كند چون ديد جو * چون بجنبد گوشت گربه كرد مو
ديدن آمد جنبش آن اختيار * همچو نفخى ز آتش انگيزد شرار
پس بجنبد اختيارت چون بليس * شد دلاله آردت پيغام ويس

[ پيكار شيطان و فرشته ، اختيار را در آدمى به فعليت مىرساند ]

چون كه مطلوبى بر اين كس عرضه كرد * اختيار خفته بگشايد نورد
و آن فرشته خيرها بر رغم ديو * عرضه دارد مىكند در دل غريو
تا بجنبد اختيار خير تو * ز انكه پيش از عرضه خفته‌ست اين دو خو
پس فرشته و ديو گشته عرضه دار * بهر تحريك عروق اختيار
مىشود ز الهامها و وسوسه * اختيار خير و شرت ده كسه
وقت تحليل نماز اى با نمك * ز آن سلام آورد بايد بر ملك
كه ز الهام و دعاى خوبتان * اختيار اين نمازم شد روان

[ وجدان آدمى ، عرصهء پيكار فرشته و شيطان ]

باز از بعد گنه لعنت كنى * بر بليس ايرا كز اويى منحنى
اين دو ضد عرضه كنندت در سرار * در حجاب غيب آمد عرضه دار
چون كه پرده‌ى غيب بر خيزد ز پيش * تو ببينى روى دلالان خويش
وز سخنشان واشناسى بىگزند * كان سخن گويان نهان اينها بدند
ديو گويد اى اسير طبع و تن * عرضه مىكردم نكردم زور من
و آن فرشته گويدت من گفتمت * كه از اين شادى فزون گردد غمت
آن فلان روزت نگفتم من چنان * كه از آن سوى است ره سوى جنان
ما محب جان و روح افزاى تو * ساجدان مخلص باباى تو
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 763 | جلال الدين الرومي