درك وجدانى چون اختيار و اضطرار و خشم و اصطبار و سيرى و ناهار به جاى حس است كه زرد از سرخ بداند
و فرق كند و خرد از بزرگ و تلخ از شيرين و مشك از سرگين و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شير گرم و تر از خشك و مس ديوار از مس درخت ، پس منكر وجدانى منكر حس باشد و زياده كه وجدانى از حس ظاهر تر است زيرا حس را توان بستن و منع كردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانيات را ممكن نيست ، و العاقل يكفيه الاشاره
[ ادراك وجدانى ، امرى واضح و بديهى است ]
درك وجدانى به جاى حس بود * هر دو در يك جدول اى عم مىرود
[ اوامر و نواهى ، نشان مىدهد كه انسان ، صاحب اختيار است ]
نغز مىآيد بر او كن يا مكن * امر و نهى و ماجراها و سخن
[ ترديد در انتخاب امور نيز نشان مختار بودن انسان است ]
اين كه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم
[ ندامت انسان نيز دليل بر مختار بودن اوست ]
و آن پشيمانى كه خوردى ز آن بدى * ز اختيار خويش گشتى مهتدى
[ امر و نهى در قرآن و ساير كتب آسمانى نيز دليل بر اختيار انسان است ]
جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ مرمر را كه ديد
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
هيچ دانا هيچ عاقل اين كند * با كلوخ و سنگ خشم و كين كند
[ تمثيلى ديگر ]
كه بگفتم كه چنين كن يا چنان * چون نكرديد اى موات و عاجزان
[ تمثيلى ديگر ]
عقل كى حكمى كند بر چوب و سنگ * عقل كى چنگى زند بر نقش چنگ
[ تمثيلى ديگر ]
كاى غلام بسته دست اشكسته پا * نيزه بر گير و بيا سوى وغا
[ امر و نهى كردن به انسان مجبور ، حكيمانه نيست ]
خالقى كه اختر و گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند
احتمال عجز از حق راندى * جاهل و گيج و سفيهش خواندى
[ داناى فاقد قدرت ، بهتر از جاهل زورمند است ]
عجز نبود از قدر ور خود شود * جاهلى از عاجزى بدتر بود
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
ترك مىگويد قنق را از كرم * بىسگ و بىدلق آ سوى درم
وز فلان سوى اندر آ هين با ادب * تا سگم بندد ز تو دندان و لب
تو به عكس آن كنى بر در روى * لا جرم از زخم سگ خسته شوى
آن چنان رو كه غلامان رفتهاند * تا سگش گردد حليم و مهرمند
تو سگى با خود برى يا روبهى * سگ بشورد از بن هر خر گهى
[ باز در نقد جبريان ]
غير حق را گر نباشد اختيار * خشم چون مىآيدت بر جرم دار
چون همىخايى تو دندان بر عدو * چون همىبينى گناه و جرم از او
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
گر ز سقف خانه چوبى بشكند * بر تو افتد سخت مجروحت كند
هيچ خشمى آيدت بر چوب سقف * هيچ اندر كين او باشى تو وقف
كه چرا بر من زد و دستم شكست * او عدو و خصم جان من بدهست