تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠
هين چه مىگردى تو جويان با چراغ * در ميان روز روشن چيست لاغ
گفت مىجويم به هر سو آدمى * كه بود حى از حيات آن دمى
هست مردى گفت اين بازار پر * مردمانند آخر اى داناى حر
گفت خواهم مرد بر جاده‌ى دو ره * در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو * طالب مردى دوانم كو به كو
كو در اين دو حال مردى در جهان * تا فداى او كنم امروز جان
گفت نادر چيز مىجويى و ليك * غافل از حكم و قضايى بين تو نيك

[ غلبهء تقدير خداوند ، بر تدبير بنده ]

ناظر فرعى ز اصلى بىخبر * فرع ماييم اصل احكام قدر
چرخ گردان را قضا گمره كند * صد عطارد را قضا ابله كند
تنگ گرداند جهان چاره را * آب گرداند حديد و خاره را
اى قرارى داده ره را گام گام * خام خامى خام خامى خام خام

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون بديدى گردش سنگ آسيا * آب جو را هم ببين آخر بيا

[ تمثيلى ديگر ]

خاك را ديدى بر آمد در هوا * در ميان خاك بنگر باد را

[ تمثيلى ديگر ]

ديگهاى فكر مىبينى به جوش * اندر آتش هم نظر مىكن به هوش

[ تمثيلى ديگر ]

گفت حق ايوب را در مكرمت * من به هر موييت صبرى دادمت
هين به صبر خود مكن چندين نظر * صبر ديدى صبر دادن را نگر

[ تمثيلى ديگر ]

چند بينى گردش دولاب را * سر برون كن هم ببين تيز آب را

[ شهود حقيقت با گزارش لفظى از آن ، تفاوت دارد ]

تو همىگويى كه مىبينم و ليك * ديد آن را بس علامتهاست نيك

[ حيرت عارفانه وقتى حاصل مىشود كه آدمى از حجاب‌ها بدر آيد ]

گردش كف را چو ديدى مختصر * حيرتت بايد به دريا در نگر

[ حقيقت بين خموشى مىگزيند و ظاهربين ، پر گويى مىكند ]

آن كه كف را ديد سر گويان بود * وان كه دريا ديد او حيران بود

[ حقيقت بين همهء امور را از حق مىداند و ظاهر بين ، خود را مؤثّر در امور مىپندارد ]

آن كه كف را ديد نيتها كند * وان كه دريا ديد دل دريا كند
آن كه كفها ديد باشد در شمار * وان كه دريا ديد شد بىاختيار

[ حقيقت بين به آرامش قلبى رسد و ظاهر بين به پريشانى دچار آيد ]

آن كه او كف ديد در گردش بود * وان كه دريا ديد او بىغش بود

[ حكايت مسلمان با مغ ]

دعوت‌كردن مسلمان مغ را

[ در بيان مشرب اهل جبر ]

مر مغى را گفت مردى كاى فلان * هين مسلمان شو بباش از مومنان

[ جبرى از مذهب خود دفاع مىكند ]

گفت اگر خواهد خدا مومن شوم * ور فزايد فضل هم موقن شوم

[ اهل اختيار به جبرى پاسخ مىدهد ]

گفت مىخواهد خدا ايمان تو * تا رهد از دست دوزخ جان تو
ليك نفس نحس و آن شيطان زشت * مىكشندت سوى كفران و كنشت

[ جبرى ، به تفصيل ، مشرب جبريان را بيان مىدارد ]

گفت اى منصف چو ايشان غالب‌اند * يار او باشم كه باشد زورمند
يار آن تانم بدن كاو غالب است * آن طرف افتم كه غالب جاذب است
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 760 | جلال الدين الرومي