تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 758

مساهمون:

ص٧٥٨

حكايت مريدى كه شيخ از حرص و ضمير او واقف شد او را نصيحت كرد به زبان و در ضمن نصيحت قوت توكل بخشيدش به امر حق

[ حكايت در اينكه گرسنگى عارفانه ، نصيب هر كسى نمىشود ]

شيخ مىشد با مريدى بىدرنگ * سوى شهرى نان در آن جا بود تنگ
ترس جوع و قحط در فكر مريد * هر دمى مىگشت از غفلت پديد
شيخ آگه بود و واقف از ضمير * گفت او را چند باشى در زحير
از براى غصه‌ى نان سوختى * ديده‌ى صبر و توكل دوختى
تو نه‌اى ز آن نازنينان عزيز * كه ترا دارند بىجوز و مويز

[ گرسنگى ، طعام روحانى ياران خاص خداوند است ]

جوع رزق جان خاصان خداست * كى زبون همچو تو گيج گداست
باش فارغ تو از آنها نيستى * كه در اين مطبخ تو بىنان بيستى
كاسه بر كاسه‌ست و نان بر نان مدام * از براى اين شكم خواران عام
چون بميرد مىرود نان پيش پيش * كاى ز بيم بىنوايى كشته خويش
تو برفتى ماند نان بر خيز گير * اى بكشته خويش را اندر زحير

[ لزوم توكل بر خداوند ]

هين توكل كن ملرزان پا و دست * رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است

[ صبر بورز ، رزق مقسوم نزد تو مىآيد ]

عاشق است و مىزند او مول مول * كه ز بىصبريت داند اى فضول
گر ترا صبرى بدى رزق آمدى * خويشتن چون عاشقان بر تو زدى

[ توكّل ، غناى روحى مىزايد ]

اين تب لرزه ز خوف جوع چيست * در توكل سير مىتانند زيست

حكايت آن گاو كه تنها در جزيره اى است بزرگ ، حق تعالى آن جزيره‌ى بزرگ پر كند از نبات و رياحين كه علف گاو باشد

تا بشب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون كوه پاره اى ، چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف كه همه صحرا را چريدم فردا چه خورم تا از اين غصه لاغر شود همچون خلال ، روز بر خيزد همه صحرا را سبزتر و انبوه تر بيند از دى باز بخورد و فربه شود ، باز شبش همان غم بگيرد ، سالهاست كه او همچنين مىبيند و اعتماد نمىكند

[ حكايت در اينكه آزمندان ، مدام در پريشانى و اضطراب به سر برند ]

يك جزيره‌ى سبز هست اندر جهان * اندر او گاوى است تنها خوش دهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب * تا شود زفت و عظيم و منتجب
شب ز انديشه كه فردا چه خورم * گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون بر آيد صبح گردد سبز دشت * تا ميان رسته قصيل سبز و كشت
اندر افتد گاو با جوع البقر * تا به شب آن را چرد او سر به سر
باز زفت و فربه و لمتر شود * آن تنش از پيه و قوت پر شود
باز شب اندر تب افتد از فزع * تا شود لاغر ز خوف منتجع
كه چه خواهم خورد فردا وقت خور * سالها اين است كار آن بقر
هيچ ننديشد كه چندين سال من * مىخورم زين سبزه‌زار و زين چمن
هيچ روزى كم نيامد روزىام * چيست اين ترس و غم و دل سوزىام
باز چون شب مىشود آن گاو زفت * مىشود لاغر كه آوه رزق رفت

[ نتيجه‌گيرى از حكايت گاو ]

نفس آن گاو است و آن دشت اين جهان * كاو همى لاغر شود از خوف نان
كه چه خواهم خورد مستقبل عجب * لوت فردا از كجا سازم طلب
سالها خوردى و كم نامد ز خور * ترك مستقبل كن و ماضى نگر
لوت و پوت خورده را هم ياد آر * منگر اندر غابر و كم باش زار
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 758 | جلال الدين الرومي