تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 759

مساهمون:

ص٧٥٩

صيد كردن شير آن خر را و تشنه شدن شير از كوشش ، رفت به چشمه تا آب خورد ، تا باز آمدن شير جگر و دل و گرده را روباه خورده بود كه لطيف‌تر است ، شير طلب كرد دل و جگر نيافت ، از روباه پرسيد كه كو دل و جگر ، روبه گفت اگر او را دل و جگر بودى آن چنان سياستى ديده بود آن روز و به هزار حيله جان برده كى بر تو باز آمدى ، لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ

برد خر را روبهك تا پيش شير * پاره پاره كردش آن شير دلير
تشنه شد از كوشش آن سلطان دد * رفت سوى چشمه تا آبى خورد
روبهك خورد آن جگر بند و دلش * آن زمان چون فرصتى شد حاصلش
شير چون وا گشت از چشمه به خور * جست در خر دل نه دل بد نه جگر
گفت روبه را جگر كو دل چه شد * كه نباشد جانور را زين دو بد
گفت گر بودى و را دل يا جگر * كى بدين جا آمدى بار دگر
آن قيامت ديده بود و رستخيز * و آن ز كوه افتادن و هول و گريز
گر جگر بودى و را يا دل بدى * بار ديگر كى بر تو آمدى

[ اصالت انسان به بصيرت و معنويت است نه به هيأت ظاهر ]

چون نباشد نور دل دل نيست آن * چون نباشد روح جز گل نيست آن

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

آن زجاجى كاو ندارد نور جان * بول و قاروره دست قنديلش مخوان

[ به وجه مشترك انسان‌ها در نگر ، نه به وجه كثرت و اختلاف آنان ]

نور مصباح است داد ذو الجلال * صنعت خلق است آن شيشه و سفال
لا جرم در ظرف باشد اعتداد * در لهب‌ها نبود الا اتحاد

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

نور شش قنديل چون آميختند * نيست اندر نورشان اعداد و چند

[ تعدّد انبيا و اوليا دليل بر اختلاف آنها نيست ]

آن جهود از ظرفها مشرك شده‌ست * نور ديد آن مومن و مدرك شده‌ست

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

چون نظر بر ظرف افتد روح را * پس دو بيند شيث را و نوح را

[ تمثيلى ديگر ]

چون كه آبش هست جو خود آن بود * آدمى آن است كاو را جان بود

[ حيوان صفتان ، به صورت انسان‌اند و به سيرت ، حيوان ]

اين نه مردانند اينها صورتند * مرده‌ى نامند و كشته‌ى شهوتند

حكايت آن راهب كه روز با چراغ مىگشت در ميان بازار از سر حالتى كه او را بود

[ حكايت در اينكه انسانيت به شكل ظاهر نيست ، بل به مكارم اخلاقى است ]

آن يكى با شمع بر مىگشت روز * گرد بازارى دلش پر عشق و سوز
بو الفضولى گفت او را كاى فلان * هين چه مىجويى به سوى هر دكان