تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
اى خرى ز استيزه مانده در خرى * كى ز ارواح مسيحى بو برى
كى شناسى گر خيالى سر كند * كز كدامين مكمنى سر بر كند
چون خيالى مىشود در زهد تن * تا خيالات از درونه روفتن

غالب شدن مكر روبه بر استعصام خر

خر بسى كوشيد و او را دفع گفت * ليك جوع الكلب با خر بود جفت
غالب آمد حرص و صبرش بد ضعيف * بس گلوها كه برد عشق رغيف
ز آن رسولى كش حقايق داد دست * كاد فقر ان يكون كفر آمده‌ست
گشته بود آن خر مجاعت را اسير * گفت اگر مكر است يك ره مرده گير
زين عذاب جوع بارى وا رهم * گر حيات اين است من مرده به‌ام
گر خر اول توبه و سوگند خورد * عاقبت هم از خرى خبطى بكرد

[ حرص و طمع ، آدمى را احمق كند ]

حرص كور و احمق و نادان كند * مرگ را بر احمقان آسان كند

[ مرگ حيوان صفتان ، سخت است ]

نيست آسان مرگ بر جان خران * كه ندارند آب جان جاودان

[ بدبخت ، كسى است كه از جهان معنا خبر ندارد ]

چون ندارد جان جاويد او شقى است * جرات او بر اجل از احمقى است

[ جاودانگى روح به درك معنويت است ]

جهد كن تا جان مخلد گرددت * تا به روز مرگ برگى باشدت
اعتمادش نيز بر رازق نبود * كه بر افشاند بر او از غيب جود

[ فضل مدام خداوند ]

تا كنونش فضل بىروزى نداشت * گر چه گه گه بر تنش جوعى گماشت

[ گاه گرسنگى نيز مفيد افتد ]

گر نباشد جوع صد رنج دگر * از پى هيضه بر آرد از تو سر
رنج جوع اولى بود خود ز آن علل * هم به لطف و هم به خفت هم عمل
رنج جوع از رنجها پاكيزه‌تر * خاصه در جوع است صد نفع و هنر

در بيان فضيلت احتما و جوع

[ پرهيز ، بهترين داروست ]

جوع خود سلطان داروهاست هين * جوع در جان نه چنين خوارش مبين
جمله ناخوش از مجاعت خوش شده‌ست * جمله خوشها بىمجاعتها رد است