صدق احمد بر جمال ماه زد * بلكه بر خورشيد رخشان راه زد
[ ادامهء حكايت شيخ محمد سررزى ]
رو به رو آورده هر دو در نفير * گشته گريان هم امير و هم فقير
ساعتى بسيار چون بگريستند * گفت مير او را كه خيز اى ارجمند
هر چه خواهى از خزانه بر گزين * گر چه استحقاق دارى صد چنين
خانه آن تست هر چت ميل هست * بر گزين خود هر دو عالم اندك است
گفت دستورى ندادندم چنين * كه به دست خويش چيزى بر گزين
من ز خود نتوانم اين كردن فضول * كه كنم من اين دخيلانه دخول
اين بهانه كرد و مهره در ربود * مانع آن بد كان عطا صادق نبود
نه كه صادق بود و پاك از غل و خشم * شيخ را هر صدق مىنامد به چشم
گفت فرمانم چنين داده ست إله * كه گدايانه برو نانى بخواه
اشارت آمدن از غيب به شيخ كه اين دو سال به فرمان ما بستدى و بدادى بعد از اين بده و مستان دست در زير حصير مىكن
كه آن را چون انبان بو هريره كرديم در حق تو هر چه خواهى بيابى تا يقين شود عالميان را كه وراى اين عالمى است كه خاك به كف گيرى زر شود مرده در او آيد زنده شود نحس اكبر در وى آيد سعد اكبر شود كفر در او آيد ايمان گردد زهر در او آيد ترياق شود ، نه داخل اين عالم است و نه خارج اين عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بىچون و بىچگونه ، هر دم از او هزاران اثر و نمونه ظاهر مىشود ، چنان كه صنعت دست با صورت دست و غمزهى چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخل است و نه خارج او نه متصل و نه منفصل ، و العاقل يكفيه الاشاره
تا دو سال اين كار كرد آن مرد كار * بعد از آن امر آمدش از كردگار
بعد از اين مى ده ولى از كس مخواه * ما بداديمت ز غيب اين دستگاه
هر كه خواهد از تو از يك تا هزار * دست در زير حصيرى كن بر آر
هين ز گنج رحمت بىمر بده * در كف تو خاك گردد زر بده
هر چه خواهندت بده منديش از آن * داد يزدان را تو بيش از بيش دان