تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 753

مساهمون:

ص٧٥٣
در كفش زنبيل و شىء لله زنان * خالق جان مىبجويد تاى نان
نعلهاى باژگونه‌ست اى پسر * عقل كلى را كند هم خيره سر
چون اميرش ديد گفتش اى وقيح * گويمت چيزى منه نامم شحيح
اين چه سغرى و چه روى است و چه كار * كه به روزى اندر آيى چار بار
كيست اينجا شيخ اندر بند تو * من نديدم نر گدا مانند تو
حرمت و آب گدايان برده‌اى * اين چه عباسى زشت آورده‌اى
غاشيه بر دوش تو عباس دبس * هيچ ملحد را مباد اين نفس نحس
گفت اميرا بنده فرمانم خموش * ز آتشم آگه نه‌اى چندين مجوش
بهر نان در خويش حرصى ديدمى * اشكم نان خواه را بدريدمى
هفت سال از سوز عشق جسم پز * در بيابان خورده‌ام من برگ رز
تا ز برگ خشك و تازه خوردنم * سبز گشته بود اين رنگ تنم

[ تا وقتى كه در حجاب بشرى پوشيده شده‌اى ، احوال عاشقان را در نخواهى يافت ]

تا تو باشى در حجاب بو البشر * سرسرى در عاشقان كمتر نگر

[ با علوم ظاهرى نمىتوان به حقيقت رسيد ]

زيركان كه مويها بشكافتند * علم هيات را به جان دريافتند
علم نيرنجات و سحر و فلسفه * گر چه نشناسند حق المعرفه
ليك كوشيدند تا امكان خود * بر گذشتند از همه اقران خود
عشق غيرت كرد و ز يشان در كشيد * شد چنين خورشيد ز يشان ناپديد
نور چشمى كاو به روز استاره ديد * آفتابى چون از او رو در كشيد
زين گذر كن پند من بپذير هين * عاشقان را تو به چشم عشق بين

[ عاشق نمىتواند حال خود را براى ديگران شرح دهد ]

وقت نازك باشد و جان در رصد * با تو نتوان گفت آن دم عذر خود
فهم كن موقوف آن گفتن مباش * سينه‌هاى عاشقان را كم خراش
نه گمانى برده‌اى تو زين نشاط * حزم را مگذار مىكن احتياط

[ هر آنچه را نمىدانى ، نفى مكن ]

واجب است و جايز است و مستحيل * اين وسط را گير در حزم اى دخيل

گريان شدن امير از نصيحت شيخ و عكس صدق او و ايثار كردن مخزن بعد از آن گستاخى و استعصام شيخ و قبول ناكردن و گفتن كه من بىاشارتى نيارم تصرفى كردن

اين بگفت و گريه در شد هاى هاى * اشك غلطان بر رخ او جاى جاى

[ عشق ، تازه و بالنده است ]

صدق او هم بر ضمير مير زد * عشق هر دم طرفه ديگى مىپزد

[ تأثير عشق بر هستى ]

صدق عاشق بر جمادى مىتند * چه عجب گر بر دل دانا زند

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

صدق موسى بر عصا و كوه زد * بلكه بر درياى پر اشكوه زد

[ تمثيلى ديگر ]