بندگى كن تا شوى عاشق لعل * بندگى كسبى است آيد در عمل
بنده آزادى طمع دارد ز جد * عاشق آزادى نخواهد تا ابد
بنده دايم خلعت و ادرار جوست * خلعت عاشق همه ديدار دوست
[ حقيقت عشق در سخن نگنجد ]
در نگنجد عشق در گفت و شنيد * عشق دريايى است قعرش ناپديد
قطرههاى بحر را نتوان شمرد * هفت دريا پيش آن بحر است خرد
[ ادامهء حكايت شيخ محمّد سررزى ]
اين سخن پايان ندارد اى فلان * باز رو در قصهى شيخ زمان
در معنى لولاك لما خلقت الافلاك
[ عشق ، بلاخيز است ]
شد چنين شيخى گدايى كو به كو * عشق آمد لا ابالى اتقوا
عشق جوشد بحر را مانند ديگ * عشق سايد كوه را مانند ريگ
[ سريان عشق در كلّ جهان هستى ]
عشق بشكافد فلك را صد شكاف * عشق لرزاند زمين را از گزاف
[ عشق خداوند به محمّد ( ص ) ، هستى را در ظهور آورد ]
با محمد بود عشق پاك جفت * بهر عشق او را خدا لولاك گفت
منتهى در عشق چون او بود فرد * پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودى بهر عشق پاك را * كى وجودى دادمى افلاك را
من بدان افراشتم چرخ سنى * تا علو عشق را فهمى كنى
منفعتهاى دگر آيد ز چرخ * آن چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ
[ عاشقان ، فروتن و خاكسارند ]
خاك را من خوار كردم يك سرى * تا ز خوارى عاشقان بويى برى
[ عشق ، درون را مىروياند ]
خاك را داديم سبزى و نوى * تا ز تبديل فقير آگه شوى
[ عشق ، ثبات و پايدارى مىآورد ]
با تو گويند اين جبال راسيات * وصف حال عاشقان اندر ثبات
گر چه آن معنى است و اين نقش اى پسر * تا به فهم تو كند نزديكتر
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
غصه را با خار تشبيهى كنند * آن نباشد ليك تنبيهى كنند
[ تمثيلى ديگر ]
آن دل قاسى كه سنگش خواندند * نامناسب بد مثالى راندند
[ در تمثيل نبايد توقع داشت كه مثل ، عين ممثّل باشد ]
در تصور در نيايد عين آن * عيب بر تصوير نه نفيش مدان
رفتن آن شيخ در خانهى اميرى بهر كديه روزى چهار بار با زنبيل به اشارت غيب و عتاب كردن امير او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امير را
شيخ روزى چار كرت چون فقير * بهر كديه رفت در قصر امير