تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
بندگى كن تا شوى عاشق لعل * بندگى كسبى است آيد در عمل
بنده آزادى طمع دارد ز جد * عاشق آزادى نخواهد تا ابد
بنده دايم خلعت و ادرار جوست * خلعت عاشق همه ديدار دوست

[ حقيقت عشق در سخن نگنجد ]

در نگنجد عشق در گفت و شنيد * عشق دريايى است قعرش ناپديد
قطره‌هاى بحر را نتوان شمرد * هفت دريا پيش آن بحر است خرد

[ ادامهء حكايت شيخ محمّد سررزى ]

اين سخن پايان ندارد اى فلان * باز رو در قصه‌ى شيخ زمان

در معنى لولاك لما خلقت الافلاك

[ عشق ، بلاخيز است ]

شد چنين شيخى گدايى كو به كو * عشق آمد لا ابالى اتقوا
عشق جوشد بحر را مانند ديگ * عشق سايد كوه را مانند ريگ

[ سريان عشق در كلّ جهان هستى ]

عشق بشكافد فلك را صد شكاف * عشق لرزاند زمين را از گزاف

[ عشق خداوند به محمّد ( ص ) ، هستى را در ظهور آورد ]

با محمد بود عشق پاك جفت * بهر عشق او را خدا لولاك گفت
منتهى در عشق چون او بود فرد * پس مر او را ز انبيا تخصيص كرد
گر نبودى بهر عشق پاك را * كى وجودى دادمى افلاك را
من بدان افراشتم چرخ سنى * تا علو عشق را فهمى كنى
منفعتهاى دگر آيد ز چرخ * آن چو بيضه تابع آيد اين چو فرخ

[ عاشقان ، فروتن و خاكسارند ]

خاك را من خوار كردم يك سرى * تا ز خوارى عاشقان بويى برى

[ عشق ، درون را مىروياند ]

خاك را داديم سبزى و نوى * تا ز تبديل فقير آگه شوى

[ عشق ، ثبات و پايدارى مىآورد ]

با تو گويند اين جبال راسيات * وصف حال عاشقان اندر ثبات
گر چه آن معنى است و اين نقش اى پسر * تا به فهم تو كند نزديك‌تر

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

غصه را با خار تشبيهى كنند * آن نباشد ليك تنبيهى كنند

[ تمثيلى ديگر ]

آن دل قاسى كه سنگش خواندند * نامناسب بد مثالى راندند

[ در تمثيل نبايد توقع داشت كه مثل ، عين ممثّل باشد ]

در تصور در نيايد عين آن * عيب بر تصوير نه نفيش مدان

رفتن آن شيخ در خانه‌ى اميرى بهر كديه روزى چهار بار با زنبيل به اشارت غيب و عتاب كردن امير او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امير را

شيخ روزى چار كرت چون فقير * بهر كديه رفت در قصر امير