تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١
او مذلت خواست كى عزت تنم * او گدايى خواست كى ميرى كنم
بعد از اين كد و مذلت جان من * بيست عباس‌اند در انبان من
شيخ بر مىگشت و زنبيلى به دست * شىء لله خواجه توفيقيت هست
برتر از كرسى و عرش اسرار او * شىء لله شىء لله كار او
انبيا هر يك همين فن مىزنند * خلق مفلس كديه ايشان مىكنند
أَقْرَضُوا اللَّهَ أَقْرِضُوا اللَّهَ مىزنند * باژگون بر انصروا اللَّه مىتنند
دربدر اين شيخ مىآرد نياز * بر فلك صد در براى شيخ باز
كان گدايى كان به جد مىكرد او * بهر يزدان بود نز بهر گلو
ور بكردى نيز از بهر گلو * آن گلو از نور حق دارد غلو

[ تفاوت موقعيت مبتديان و منتهيان ]

در حق او خورد نان و شهد و شير * به ز چله وز سه روزه‌ى صد فقير
نور مىنوشد مگو نان مىخورد * لاله مىكارد به صورت مىچرد
چون شرارى كاو خورد روغن ز شمع * نور افزايد ز خوردش بهر جمع
نان خورى را گفت حق لا تُسْرِفُوا * نور خوردن را نگفته‌ست اكتفوا
آن گلوى ابتلا بد وين گلو * فارغ از اسراف و ايمن از غلو

[ انسان كامل ، از حرص و طمع ، پاك است ]

امر و فرمان بود نه حرص و طمع * آن چنان جان حرص را نبود تبع
گر بگويد كيميا مس را بده * تو به من خود را طمع نبود فره
گنجهاى خاك تا هفتم طبق * عرضه كرده بود پيش شيخ حق
شيخ گفتا خالقا من عاشقم * گر بجويم غير تو من فاسقم

[ انسان كامل ، خداوند را به خاطر بهشت و دوزخش عبادت نمىكند ]

هشت جنت گر در آرم در نظر * ور كنم خدمت من از خوف سقر
مومنى باشم سلامت جوى من * ز انكه اين هر دو بود حظ بدن

[ كسى كه تجلى حق را ديده باشد به مظاهر دنيوى توجه ندارد ]

عاشقى كز عشق يزدان خورد قوت * صد بدن پيشش نيرزد تره توت

[ جسم انسان كامل ، صفت و خاصيت روح او را گرفته است ]

وين بدن كه دارد آن شيخ فطن * چيز ديگر گشت كم خوانش بدن

[ عاشق خدا از مردم ، دستمزد نمىخواهد ]

عاشق عشق خدا و آن گاه مزد * جبرئيل موتمن و آن گاه دزد

[ وقتى عشق مجازى ، اين همه اثر دارد ، ببين عشق حقيقى چه اثراتى دارد ! ]

عاشق آن ليلى كور و كبود * ملك عالم پيش او يك تره بود
پيش او يكسان شده بد خاك و زر * زر چه باشد كه نبد جان را خطر
شير و گرگ و دد از او واقف شده * همچو خويشان گرد او گرد آمده
كاين شده‌ست از خوى حيوان پاك پاك * پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناك

[ افاضات معنوى كاملان ، اوصافت ناپسند را بزدايد ]

زهر دد باشد شكر ريز خرد * ز انكه نيك نيك باشد ضد بد

[ حيوان سيرتان بر عارفان ، چيره نتوانند آمد ]

لحم عاشق را نيارد خورد دد * عشق معروف است پيش نيك و بد
ور خورد خود فى المثل دام و ددش * گوشت عاشق زهر گردد بكشدش

[ عشق ، بر همه چيز غالب مىآيد ]

هر چه جز عشق است شد مأكول عشق * دو جهان يك دانه پيش نول عشق

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

دانه‌اى مر مرغ را هرگز خورد * كاهدان مر اسب را هرگز چرد

[ تفاوت زاهد و عاشق ]