چون نمرد از نكس آن جان سير مرد * از فراق مرگ بر خود نوحه كرد
كاين حيات او را چو مرگى مىنمود * كار پيشش باژگونه گشته بود
موت را از غيب مىكرد او كدى * ان فى موتى حياتى مىزدى
موت را چون زندگى قابل شده * با هلاك جان خود يكدل شده
سيف و خنجر چون على ريحان او * نرگس و نسرين عدوى جان او
بانگ آمد رو ز صحرا سوى شهر * بانگ طرفه از وراى سر و جهر
گفت اى داناى رازم مو به مو * چه كنم در شهر از خدمت بگو
گفت خدمت آن كه بهر ذل نفس * خويش را سازى تو چون عباس دبس
مدتى از اغنيا زر مىستان * پس به درويشان مسكين مىرسان
خدمتت اين است تا يك چند گاه * گفت سمعا طاعه اى جان پناه
بس سؤال و بس جواب و ماجرا * بد ميان زاهد و رب الورى
كه زمين و آسمان پر نور شد * در مقالات آن همه مذكور شد
ليك كوته كردم آن گفتار را * تا ننوشد هر خسى اسرار را
آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين و زنبيل گردانيدن به اشارت غيبى و تفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا هر كه را جان عز لبيك است نامه بر نامه پيك بر پيك است چنان كه روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غيره منقطع نباشد
رو به شهر آورد آن فرمان پذير * شهر غزنين گشت از رويش منير
از فرح خلقى به استقبال رفت * او در آمد از ره دزديده تفت
جمله اعيان و مهان برخاستند * قصرها از بهر او آراستند
گفت من از خود نمايى نامدم * جز به خوارى و گدايى نامدم
نيستم در عزم قال و قيل من * در به در گردم به كف زنبيل من
بنده فرمانم كه امر است از خدا * كه گدا باشم گدا باشم گدا
در گدايى لفظ نادر ناورم * جز طريق خس گدايان نسپرم
تا شوم غرقهى مذلت من تمام * تا سقطها بشنوم از خاص و عام
امر حق جان است و من آن را تبع * او طمع فرمود ذل من طمع
چون طمع خواهد ز من سلطان دين * خاك بر فرق قناعت بعد از اين