مشفقى گر كرد جور و امتحان * عقل بايد كه نباشد بد گمان
خاصه من بد رگ نبودم زشت اسم * آن كه ديدى بد نبد بود آن طلسم
ور بدى بد آن سگالش قد را * عفو فرمايند ياران ز آن خطا
عالم وهم و خيال طمع و بيم * هست رهرو را يكى سدى عظيم
نقشهاى اين خيال نقش بند * چون خليلى را كه كه بد شد گزند
گفت هذا رَبِّي ابراهيم راد * چون كه اندر عالم وهم اوفتاد
ذكر كوكب را چنين تاويل گفت * آن كسى كه گوهر تاويل سفت
عالم وهم و خيال چشم بند * آن چنان كه را ز جاى خويش كند
تا كه هذا رَبِّي آمد قال او * خربط و خر را چه باشد حال او
غرق گشته عقلهاى چون جبال * در بحار وهم و گرداب خيال
كوهها را هست زين طوفان فضوح * كو امانى جز كه در كشتى نوح
زين خيال ره زن راه يقين * گشت هفتاد و دو ملت اهل دين
مرد ايقان رست از وهم و خيال * موى ابرو را نمىگويد هلال
و آنكه نور عمرش نبود سند * موى ابروى كژى راهش زند
صد هزاران كشتى با هول و سهم * تخته تخته گشته در درياى وهم
كمترين فرعون چيست فيلسوف * ماه او در برج وهمى در خسوف
كس نداند روسپى زن كيست آن * وان كه داند نيستش بر خود گمان
چون ترا وهم تو دارد خيره سر * از چه گردى گرد وهم آن دگر
عاجزم من از منى خويشتن * چه نشستى پر منى تو پيش من
[ لزوم پيروى از انسان كامل ]
بىمن و مايى همىجويم به جان * تا شوم من گوى آن خوش صولجان
[ از خودبينى بدر آى تا همه را دوست بدانى ]
هر كه بىمن شد همه منها خود اوست * دوست جمله شد چو خود را نيست دوست
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
آينه بىنقش شد يابد بها * ز انكه شد حاكى جملهى نقشها
حكايت شيخ محمد سر رزى غزنوى قدس اللَّه سره
[ حكايت در بيان اينكه قلب و ضمير انسان كامل از كثرت صفا و پاكى ، باطن افراد را مىخواند ]
زاهدى در غزنى از دانش مزى * بد محمد نام و كنيت سر رزى
بود افطارش سر رز هر شبى * هفت سال او دايم اندر مطلبى
بس عجايب ديد از شاه وجود * ليك مقصودش جمال شاه بود
بر سر كه رفت آن از خويش سير * گفت بنما يا فتادم من به زير
گفت نامد مهلت آن مكرمت * ور فرو افتى نميرى نكشمت
او فرو افكند خود را از و داد * در ميان عمق آبى اوفتاد